اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تحقق رجاء حقیقی در سایه التزام و عمل به مبانی

14427
سال 1422
جلسات
نسخه عربی

تحقق رجاء حقیقی در سایه التزام و عمل به مبانی

8
  • آن علاقه و آن تصمیم و آن وضعیت ایشان که اصلًا بطور کلّی تخیل آمدن به ایران هم حتّی در ایشان نبود که بعدها حتّی تخیل این‌که، تصوّر اینکه یک روز برگردند مثلًا، اصلًا مطلب را ایشان تمام شده می‌دید، نجف است دیگر، دیگر تمام است دیگر، دیگر، دیگر منتظر دیگر چیه؟ یک مرتبه استاد ایشان غیر مترّقبه در یک شرایط خاصی به ایشان امر می‌کنند که شما باید [به‌] ایران برگردید، ایشان می‌گویند چنان این حرف مانند پتک خورد تو سر ما! که چی؟ ایشان می‌گویند باید دیگر شما به ایران برگردید یک چنین مسئله‌ای اصلًا در تصوّر این‌ها، آن هم بعد از چه؟ بعد از اینکه هفت سال در نجف و پیش امیرالمؤمنین بودن و مزّه‌ی سکونت در آنجا را چشیدند تازه بعد از هفت سال به آن مطلوب حقیقی تازه رسیدند، نه اینکه از اول هفت سال به یک چنین [مردی رسیده بودند.] به شما بگویم مرحوم آقای حدّاد تمام وجودِ مرحوم پدر ما بود این‌طور نبود که آقای حدّاد و ارادت داشت به آقای حدّاد، مسئله‌ی ارادت نبود. تمام زندگی پدر ما آقای حدّاد بود تمام وجود ایشان آقای حدّاد بود تمام حیات ایشان آقای حداد بود. اسم آقای حدّاد می‌آمد رنگ ایشان تغییر می‌کرد رنگ ایشان قرمز می‌شد اسم آقای حدّاد می‌آمد اصلًا روی زمین بود بلند می‌شد می‌نشست، اسم آقای حدّاد می‌آمد اصلًا ایشان حالشان به یک نحو دیگری می‌شد التفات می‌کنید؟ مسئله این طوری بود نه اینکه بله استادی هم داریم ما، خدا رحمتش کند، در فلان جا بود، آدم خوبی است ایشان، خیلی آدم خوبی است.

  • حالا بماند از اینکه چه مطالبی به اصطلاح خب کم و بیش هست و نیست و این‌ها، ولی علی کلّ حال آن‌هایی که خوب‌ها، بله ایشان مرد بزرگی است و خیلی خوب است گاه‌گاهی منزل ما می‌آید، به ما تفقّدی دارد سر می‌زند به ما، گاه‌گاهی، خیلی آدم خوبی است اصلًا تمام زندگی ایشان آقای حدّاد بود حالا یک هم چنین شخصی به قول خود ایشان، هفت سال را در سرگشتگی گذرانده بود عبارت ایشان را در روح مجرّد بروید بخوانید در آن صفحه‌ای که در آنجا نمی‌دانم الآن صفحه‌ی چند است که رسیدن ایشان را به آقای حدّاد در آنجا شرح می‌دهند در زیر صفحه یک تعلیقه‌ی دو سه سطری دارند که آن تعلیقه خیلی مطالب را می‌رساند در آنجا دارند که من این مدّتی را که در نجف بودم، البتّه نگفتند در نجف من دارم می‌گویم به این مضمون، من در سرگشتگی و گم گشتگی بودم، کی ایشان این حرف را می‌زند؟ در وقتی که سه سال و نیم از دور دوّم نجف را، نجف هفت سال بود دیگر، سه سال و نیم یا سه سالش را پیش مرحوم آقای انصاری بود ایشان، سه سال پیش آقای انصاری بود با آن آقای انصاری ید بیضاء، تازه بعدش این حرف را ایشان دارد می‌زند که من در این مدّت سرگشته بودم، یعنی حیران و این شخص وقتی که به یک هم چنین شخصی برسد به آقای حدّاد برسد چه حالی پیدا می‌کند؟ آیا می‌شد اصلًا دیگر جدا بشود؟ در عین حال وقتی که آقای حدّاد به ایشان گفتند که از نجف شما بیایید ایران، ایشان گفت: یک لحظه من تردید نکردم به خود من گفتند.