
خواست سالک دردعاهای خویش مبتی بر اراده و مشیّت خداوند متعال
خواست سالک دردعاهای خویش مبتی بر اراده و مشیّت خداوند متعال
18یکی از اقوام ما خدا رحمتش کند ایشان قبلًا با مرحوم آقا ارتباط داشت و از شاگردان ایشان بود، البتّه دو سه بار هی آمد شاگرد شد و رفت و شاگرد شد و رفت تقریبا یک دو سه باری هی سالک شد و استعفا داد دوباره تا اوضاعش یک خورده خراب میشد سالک میشد وقتی اوضاعش روبهراه میشد استعفا میداد تا اینکه دیگر مرتبهی آخر که مرتبهی سوم بود آمد و دیگر من فلانم دیگر شما این را میبینم، دیگر شما را چه میبینم، شما این هستید این هستید، مرحوم آقا هم به او میخندیدند البتّه بعداً به من گفتند ایشان. گفتند همان موقع که این حرفها را میزد من میدیدم که درست هنوز نیامده، چیزهایی در آن هست ولی خب بالأخره قبولش کردند سالها بود حالش خوب شده بود و این حرفها، بالأخره ظاهراً دوباره دنیا به او رو آورد. و این همین که رو آورد آقا را هم دیگر فراموش کرد، دیگر جلسات یکی میآمد یکی نمیآمد، فلان و این حرفها.
یک روز مرحوم آقا یک مرغداری باز کرده بود و فلان مرحوم آقا به او گفتند آقای فلان چرا شما در جلسات عصر جمعهی ما شرکت نمیکنید؟ گفت آقا اگر بخواهم بیایم مرغها میمیرند از گشنگی، آقا فرمودند مرغهایت بمیرند، همین خیلی با چیز، مرغها بمیرند، ولی متنبّه نشد، متنبّه نشد و کم کم دیگر جدا شد جدا شد و این قضیه گذشت و کم کم مسائل و بعد خب جدا شدن و این حرفها که همین طوری نمیماند، حالا بعضیها جدا میشوند خب دیگر در آن مرحله توقّف میکنند ولی بعضیها پناه بر خدا دیگر وقتی جدا میشوند دیگر خلاصه جور دیگری میشوند، خلاصه مسئله، دیگر کارش در این دنیا گرفت، گرفت، ثروت بینهایت، دیگر بله دستش هم به بعضی از جاها بند شد و بله دیگر از اسرار مگو، خلاصه دیگر، کم کم، کم کم به نحوی که اصلًا در سیاستگذاری اقتصادی مملکت اصلًا این، نقش مهمّی را ایفا میکرد. یعنی از نظر امکاناتی که در اختیار داشت و فلان و این حرفها و دیگر غرور و فخر و تبختر و تفرعن و اینها به مرتبه کمال، به مرتبه کمال دیگر بروز و ظهور کرد، تا اینکه این بنده خدا به یک مسئلهای مبتلا میشود و مأخوذ میشود، مأخوذ واقع میشود.
