کیفیت معرفت پروردگار به عبد و عبد به پروردگار
19داستان توبه علی گندابی و ملاقاتش با مرحوم انصاری
خب اینطور هم شده ها! اتفاق هم افتاده، خیال نکنید که اتفاق نیفتاده، نه! چرا. مرحوم آقا میفرمودند که یک نفر در همدان بود در زمان مرحوم آقای انصاری، این قضیه را مرحوم آقای انصاری میفرمودند ایشان هم دیده بودند او را در همدان از آن داش مشتیها و لاتهای نمیدانم چاقوکش و خلاصه یال و کوپالدار و بابا شملهایی که یک عدهای هم دورشان هستند و به اصطلاح پاتوقدار محله و از این چیزها، به او میگفتند علی گندابی، این در همدان از معروفهای همدان بود، وقتی اسم علی
گندابی میآمد همهی بدنها میلرزید هر کی میگفت نمیدانم طرفی چیزی بود میگفت خلاصه طرف را صدا میکنم دیگر آن ..... و این هم دیگر هر کاری کرده بود دیگر از همهی مسائل و فلان. مدتها میگویند از این قضیه میگذرد تا اینکه خداوند برای او تنبه به وجود میآورد متنبه میشود که این چطور؟ این با این وضع و با این کیفیت و اینها و چرا من اینطور بودم؟ چرا تا حالا اینطوری کردم؟ چرا فلان کردم؟
وقتی که اینطور میشود با مرحوم آقای انصاری برخورد میکند میگوید من چه کنم و اینها؟ ایشان میفرماید که باید آن حق الناس را بروی بپردازی، آنهایی که مربوط به حقوق اللَه [است] باید توبه بشود و فلان. دیگر تا آنجایی که سعی میکند افرادی اگر حقی از آنها گرفته و اینها، حتی شده منزلش را هم میفروشد چون دیگر میخواهد بیاید جلو دیگر، حسابی! نه اینکه یک خورده بیاییم و حالا رعایت بعضی چیزها را بکنیم. دیگر منزلش را هم میفروشد و میرود و فلان و دیگر، خب بالأخره حقوق اللَه و این چیزها و این دیگر آرامش را از او میگیرد خواب نداشته بیداری نداشته همهاش به گریه و اینها میگذرانده و اینها و خلاصه خیلی بیقرار بوده آن زمان هم زمان جنگ و اینها بوده. به ذهن او میآید که بلند شود بیاید برود به نجف کربلا در عتبات و آنجا برود خلاصه نالهای کند ابتهالی کند اتفاقا رفیق بوده ظاهراً با همین رضا شاه رفیق بودند یک وقتی، میآید طهران میرود سراغ رضا شاه و میگوید میخواهم بروم کربلا نجف، میگوید آخر این موقع خل شدی دیوانه شدی موقع جنگ فلان این حرفها؟ میگوید میخواهم بروم. خیلی خب گذرنامهای برایش درست میکنند و اینها، بالأخره این میرود، میرود در آنجا و اصلًا این مدتها اصلًا دیگر در شهر نبوده مدتها در شهر نبوده و مرحوم آقا میفرمودند که: وقتی افراد میرفتند در بیابان، صدای گریه او را میشنیدند مثلا میرفته بیرون، بیرون شهر همدان این حرفها شب روز یعنی واقعاً دیگر انقلاب عجیبی برایش پیدا شده بود خلاصه برایش جور میشود و اینها تا میرود همان اعتاب و میرود نجف. میرود نجف وارد حرم نشده توی همان ایوان توی همان ایوان رو میکند به خدا، میگوید: خدایا این علی را به این علی ببخش! خیلی گذشته بوده، همانجا میافتد و میمیرد یعنی به رحمت خدا میرود و خب توبهاش قبول میشود.

