اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

وظیفه سالک تسلیم بودن در برابر اراده و مشیّت الهی

15579
سال 1423
نسخه عربی

وظیفه سالک تسلیم بودن در برابر اراده و مشیّت الهی

10
  • ابن ابی الحدید شعری دارد، همه می‌گویند:

  • جُمِعَتْ فی صِفاتِک الْأَضْدادُ *** فَلِهذا عَزَّتْ لَک الْانْداد 1
  • و صفات متضاد همه در تو جمع است از یک طرف قوّت از یک طرف تواضع از یک طرف علم، دریا و اقیانوس علم از یک طرف حلم؛ چون این تجربه شده است آقا، هر کی علمش بیشتر است زودتر عصبانی می‌شود حوصله ندارد با کسی حرف بزند تا یک کلام باهاش حرف می‌زند آقا برو پی کارت! چه داری می‌گویی بلند شو برو، هرچه علم برود بالا حلم می‌آید پائین اما در امیرالمؤمنین به عکس بود هرچه علمش بالاتر بود حلمش هم بیشتر بود.

  • و لهذا عزت لک الآنداد؛ ندّ و مانند برای تو وجود نداشت این خصوصیت چه است؟ [این‌] خصوصیت [برای تو] است. امام سجاد می‌فرماید که ما آمدیم و به خدای متعال و به خدای خودمان اعتماد کردیم گرچه خدا قادر است گرچه خدا بزرگ است گرچه خدا علیم است‌ بِيدِهِ مَلَكوتُ كلِّ شَي‌ءٍ2 تمام عالم وجود به اراده‌ی اوست اما حرفی که می‌زند پای حرفش می‌ایستد این خدا را ما آمدیم. وثوق، اطمینان، ما اطمینان کردیم وعده‌ای که خدا می‌دهد، خدا در قرآن چه وعده می‌دهد؟ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَه حَدِيثاً3 کدام شخص را شما سراغ دارید که حرفش راست‌تر از خدا است؟ یا در آیه‌ای‌ که می‌فرماید: وَعْدَ اللَه حَقٌ‌4 وعده‌ی خدا حق است و تخلف‌ناپذیر است چرا این‌طور است؟ چرا وعده‌ی خدا حق است؟ چرا؟ چون ریشه‌ی دروغ و ریشه‌ی خلاف برمی‌گردد به نقاط ضعف وجودی انسان. انسان چرا یک حرفی را می‌زند بعد زیرش می‌زند؟ چرا انسان یک مطلبی را می‌گوید بعد انجام نمی‌دهد؟ چرا؟ به‌خاطر ضعف وجودیش است می‌بیند آن جهتی که بعد پیدا می‌شود با منافعش مخالف بوده است اگر همیشه راست گفتن به نفع انسان بود فرض بکنید که یک نفر، یک مشتری می‌آید برای انسان، انسان می‌داند این مشتری از همه‌ی احوالات ما خبر دارد می‌داند فرض بکنید که این جنس را چند خریدیم از کی خریدیم همه را می‌داند می‌آید به انسان می‌گوید آقا این جنس را چند خریدی؟

    1. امام شناسى، ج ٢، ص ٤٠: شيخ ابو الفرج عبد الرَّحمن بن علىّ ابن الجَوْزى در تاريخ معروف خود« المنتظم» گفته است: ...
      و ديگر آنكه: آنچه بر ارباب شجاعت و كشندگان نفوس و ريختن خون غلبه دارد آن است كه بسيار كم گذشت و بعيد العفو هستند چون داراى جگرهاى پر غيظ و غضب و دل‌هاى ملتهب و آتشين هستند و قواى غضبيّه در آنها شديد است. و اما حال امير المؤمنين عليه السلام را در بسيارى خون ريزى و در عين حال، گذشت و عفو و اغماض و حلم و غلبه بر هواى نفس دانستى و ديدى چگونه در يوم جَمَل پس از فتح و پيروزى و غلبه بر دشمن، عفو و اغماض نمود و كرامت و بزرگى به خرج داد ...
      و ديگر آنكه: ما نديديم هيچ گاه شخص شجاعى، جواد و سخى باشد. عبدالله بن زبير شجاع بود و بخيل‌ترين مردم و پدرش زبير شجاع بود و بخيل و حريص. عمر به او گفت: اگر خلافت را بگيرى هميشه در بطحاء براى ربودن صاع و مدى كه در دست مردم است آنها را لطمه و سيلى مى‌زنى. و على عليه السّلام چون خواست كه جلوى تبذير مالى برادر زاده خود عبدالله بن جعفر را بگيرد، نقشه‌اى كشيده و او را با زبير در اموال و تجارتش شريك ساخت و پس از آن مى‌فرمود: زبير از تبذير عبدالله سوء استفاده نمود و به پناهگاه خوبى تكيه داد (و اموال او را بى‌دريغ از دست او به نفع خود مى‌ربود) و اين شركت زبير نتوانست عبد الله را از تبذيرها و زياده روى‌ها جلوگيرى كند. و طلحه شجاع بود و لكن بسيار حريص و بخيل بود و از انفاق امساك مى‌نمود تا به حدّى كه از اموال پس از خود آنقدر باقى گذاشت كه به حساب در نيايد. و عبد الملك شجاع بود و بسيار حريص و بخيل به طورى كه در بخل و حرص ضرب المثل شده بود و به او مى‌گفتند: رَشْحُ الْحُجْر يعنى ترشّحات او همه منع، و انفاق او بخل و امساك است. و اما حال امير المؤمنين عليه السلام را دانستى كه در شجاعت و سخاوت تا چه سرحدّى بود و چگونه چنين نباشد و اين نيز از عجائب آن حضرت است. [١]
      و راجع به اين موضوع اديب شاعر شيخ صفىّ الدّين بن عبد العزيز بن سِراباء حلّى سروده است:
      جُمِعَتْ فى صِفاتِكَ الْأَضْدادُ‌ *** فَلِهذا عَزَّتْ لَكَ الْانْدادُ
      زاهِدٌ حاكِمٌ حَليمٌ شُجاعٌ‌‌ *** فاتِكٌ ناسِكٌ فَقيرٌ جَوادٌ
      شِيَمٌ ما جُمِعْنَ فِى بَشَرٍ قَطْ‌ *** وَ لا حازَ مِثْلَهُنَّ الْعِبادُ
      خُلُقٌ يُخْجِلُ النَّسيمَ مِنَ اللُّطفِ‌‌ *** وَ بَأْسٌ يَذُوبُ مِنْهُ الْجَمادُ
      ظَهَرَتْ مِنْكَ فِى الْوَرى مَكْرُماتٌ‌‌ *** فَاقَرَتْ بِفَضْلِكَ الْحُسّادُ
      انْ يُكَذِّبْ بِها عَداكَ فَقَدْ‌ *** كَذَّبَ مِنْ قَبْلُ قَوْمُ لُوطٍ وَ عادُ
      جَلَّ مَعْناكَ انْ يُحيِطَ بِهِ‌‌ *** الشِّعْرُ وَ يُحْصى صِفاتِهِ‌ [٢] النُّقّاد [٣]
      « اى على، در تو صفات متضاد و مغاير جمع شده، از اين رو تو را نظير و مانند نيست. در تو جمع گشته: زهد، حكومت، حلم، شجاعت، قدرت، عبادت، فقر، سخاوت، صفاتى كه غير از تو در هيچ بشرى ديده نشده، و هيچ بنده‌اى واجد آنها نخواهد بود.
      حُسْن خُلقى كه نسيم از لطف او به شرمسارى افتد، و هيبتى كه سنگ از سَطْوَتش آب گردد. يا على از تو آن قدر بزرگوارى‌ها سر زده كه حسودان بر كرامتت اعتراف دارند.
      اگر دشمن تو را تكذيب نموده بى‌سابقه نيست، كه قوم لوط و عاد اين پيامبران را تكذيب نمودند.
      اى على بزرگ است منزلت تو كه در شعر بگنجد، يا كه نَقّادان و سخنوران صفات نيكويت را به شمار آورند».
      قاضى نور الله پس از نقل اين اشعار مى‌گويد كه: استجماع اميرالمؤمنين عليه السلام به صفات متضاده بر اساس تشبّه آن حضرت به جناب حقّ تعالى است در وسعت كمال و احاطه او كه منحصر به طرفى از اضداد و مقيّد به جانبى نيست بلكه مقتضى تعانق اطراف و جامعيّت اضداد است زيرا در نزد اهل تحقيق مقرر است كه كمال هر صفتى در آن است كه با ضد خود معانق و مشابك گردد چنانكه در عقد فرائد الاسماء الحسنى مشاهده مى‌رود وَ هُوَ الْاوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ پس به اعتبارات مختلفه وصف خداى متعال و متشبّهان او در صفات كمال به صفات متقابله توان كرد و در هيچكدام محصور نباشد.
      [١]« شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد» ج ١ ص ١٦ و ١٧.
      [٢] صفاتك (ظ).
      [٣]« مجالس المؤمنين» ص ٤٩٣ و« سفينة البحار» ج ١ ص ٤٣٧. شيخ صفى الدين شاعر شاگرد محقق حلى بوده و شيخ مجد الدين فيروز آبادى شافعى كه از اكابر فن حديث و از متأخرين است به صحبت او رسيده است.
    2. سوره يس (٣٦) آيه ٨٣.
    3. سوره نساء (٤) آيه ٨٧.
    4. سوره يونس (١٠) آيه ٥٥.