اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

رسیدن به قرب خداوند متعال امری اکتسابی یا خدادادی؟

14817
سال 1423
نسخه عربی

رسیدن به قرب خداوند متعال امری اکتسابی یا خدادادی؟

18
  • گفت: یک شب در منزل بودم دیدم صدای در می‌آید، صدای در، آمدم در را باز کردم دیدم فرستاده‌ی هارون است‌ أجب الخلیفةَ بیا خلیفه را اجابت کن. آمدم دیدم که بله! ایشان تشریف دارند و نشستند بر تخت، رو کرد به ما گفت تا چقدر نسبت به ما ارادت داری و محبت داری و ولایت داری؟

  • گفتم همه‌ی اموالم را می‌توانم فدای حضرت خلیفه بکنم گفت بسیار خب برو منزلت. رفت منزل و دوباره همین‌طور، دفعه‌ی دوّم دوباره دیدم صدا می‌آید گفتم این دفعه دیگر چه است؟ وحشت و هراس ما را گرفت، آمدیم دیدیم بله ایشان دوباره نشستند و خیلی سَرِ کیف و سر حال و خیلی شنگول، گفتند تا چقدر می‌توانی در راه ما مایه بگذاری؟ گفت جانم را هم می‌توانم فدا کنم گفت اینقدر؟ گفت بله. وقتی که رفتم دوباره بعد از چند دقیقه دیدم در می‌زنند، یا علی این چه‌کار دارد با ما؟ وِل نمی‌کند، بابا جانمان را هم دادیم دیگر! چرا وِل نمی‌کنید دیگر؟ رفتیم آنجا گفتیم بابا بگو حرفی را که می‌خواهی بزنی دیگر، مالم را دادم بفرما، فدای سر خلیفه، جان را هم دادم هیچی، گفت نه! یک چیز دیگر مانده! گفت چه است؟ گفت خودت را هم باید بدهی گفت منظورت دین است؟ گفت بله، گفت دینم را هم دادم گفت حالا درست شد.

  • گفت با این شخص می‌روی و هر دستوری که به تو داد اطاعت می‌کنی می‌گفت آمدم بیرون از قصر کنار نهر دجله، وارد یک زیرزمین شدیم دری باز کردیم این زندان هارون بود در بغداد، وارد یک سردابی شدیم تاریک، چراغی در دست داشت همین‌طور داشت می‌رفت جلو، رفت و رسید دیدم صدای ناله می‌آید ناله فریاد، افراد زیاد، معلوم نبود که این‌ها چه کسانی هستند؟ چه مدتی اینجا هستند؟ چه ناراحتی‌هایی دارند؟ گفت آمد من در یک جا ایستاد [م‌] یک نفر را آورد در آنجا، دَرِ یک چاهی را باز کرد گفتش که گردن این را بزن و .... گفت حالا اگر نزنم چی؟ گفت اگر نزنی دستور دارم همین جا گردنت را بزنم! آن شخص هرچه التماس کرد من علوی هستم من بنی‌هاشم هستم من اولاد پیغمبرم چه ..... پیرمرد شصت ساله، اوّلی را گردن زدم دوّمی را آورد گردن زدم سومی، می‌گفت شصت نفر از علویین و اولاد بنی‌هاشم را من آن شب گردن زدم و همه را هم جنازه‌شان را در همان چاه انداختم توی چاه، بعد هم در چاه را گذاشتیم آمدیم، بعد می‌گفت بعد از این جریان دیدم دیگر فایده‌ای ندارد می‌گفت فایده‌ای ندارد چه روزه بگیریم چه نگیریم چه نماز بخوانیم چه نخوانیم کاری که من انجام دادم دیگر مسئله را به‌طور کلّی ختم کرده است، اصلًا دیگر سعادت را ختم کرده است.