اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حق وعمل به آن پایه واساس مكتب عرفان

14295
سال 1423
نسخه عربی

حق وعمل به آن پایه واساس مكتب عرفان

16
  • وَ لَیسَ مِنْ صِفَاتک یا سَیدِى أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤَالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِیةَ این‌طور نیست که تو مانند بقیه باشی و یک حرفی را بزنی فردا از حرفت برگردی، وقتی یک حرف می‌زنی پای حرفت می‌ایستی وقتی می‌گویی بیایید به طرفم، راست می‌گویی و وقتی شخص آمد به طرف [تو] تدبیر امور او را می‌کنی وقتی شخص آمد به طرف تو آنچه که به صلاح اوست نه آنچه که به خیال خودش می‌گذرد برای او پیش می‌آوری حالا آن دیگر هرچه می‌خواهد باشد آنچه را که به صلاح اوست برای او پیش می‌آوری و آنچه را که خیر او در اوست برای او مقرّر می‌کنی.

  • یکی از بستگان ما بود در زمان سابق همان زمان شاه یک‌دفعه رفته بود عراق و خلاصه آن‌ها هم گرفتنش، حالا دیگر نمی‌دانم به چه جهتی، آن سازمان [امنیت‌] عراق گرفت و و انداخته بودش در زندان و بد زندانی هم داشت‌ها، خیلی، زندانی بود که وقتی تعریف می‌کرد واقعاً خیلی زندان سختی بود خیلی سخت بود حالا این ریشش را می‌زد، وقتی که آمده بود ایران ما دیدیم چقدر این ریش دارد! تقریباً به اندازه‌ی چهار انگشت این ریش دارد مرحوم آقا بهش گفتند: آقا این را نگه دارید ها یک وقت نزنید؛ زد آن دیگر خلاصه چیز بود و این‌ها، بستگان ما بود فوت کرد و به رحمت خدا رفت. عیال او که در همان موقع در عراق بود، با هم بودند دیگر که این را از تو خیابان گرفتند و بردند، می‌رود پیش مرحوم آقای حداد به آقای حداد می‌گوید، آقای حداد غش غش می‌خندیدند می‌گفتند خوب است برایش، خوب است برایش هِی می‌گوید آقا من شنیدم خیلی وضع زندان ....، خوب است برایش، برایش خوب است، نگران نباشید و چون نسبت به حرف آقای حداد اطمینان داشت البتّه برایش آرامش پیدا شد. بعد که آمد خودش تعریف کرد، می‌گفت وقتی که من داشتم از زندان می‌آمدم بیرون، آن لباس زندان را که کندم بوسیدم و روی چشمم گذاشتم و بعد آمدم بیرون. التفات می‌کنید، فهمید این مدت چه نفعی برایش داشته است می‌گفت لباس را بوسیدم برای مرحوم آقا داشت [می‌گفت‌] یعنی ما رفتیم در اینجا برای دیدنش، در آن زمان شاه بود، می‌گفت بوسیدم و آمدم بیرون، آن بیخود که نمی‌گوید خوب است برایش و چقدر نورانی شده بود آقا، که وقتی از منزلش آمدیم بیرون من رو کردم به آقا و یک کس دیگر هم بود هر دو گفتیم آقا این چقدر نورانی [شده بود] گفتند بله بله این خیلی برایش خوب بود خیلی برایش خوب بود ایشان هم گفتند خیلی برایش خوب بود. این‌ها یک چیزهایی است که ما نمی‌دانیم ما نمی‌فهمیم. ما نمی‌فهمیم که این مسائلی که اتفاق می‌افتد این مسائل به‌خاطر یک راه درازی است که ما در پیش داریم ما داریم یک متر خودمان را می‌بینیم خدا دارد آن راه دراز را در ما می‌بیند آن مسافت طولانی را دارد می‌بیند ما هِی جزع می‌کنیم جِلِزّ و ولّز می‌کنیم، می‌پریم بالا می‌پریم پائین وای چرا اینجور شد چرا آنجور شد امام علیه‌السّلام می‌فرماید که اگر تو بیایی بسپاری، خدا می‌آید تدبیرت را می‌کند. ما نمی‌آئیم بسپاریم، ما هِی خودمان را بالا پائین می‌زنیم ما هِی فکرمان را این‌ور آن‌ور می‌زنیم، ها؟ آن هم بعد می‌گیرد می‌چرخاند؛ «و تمنع العطیة و انت المنّانُ بِالعطیات على اهل مملکتک و العائدُ علیهم»