نظرلطف و رحمت پروردگار متعال نسبت به همه بندگان
10یا اینکه در یک مجلس دیگری بودیم در آنجا، یک شخصی در آنجا بود، قضیّه در زمان مرحوم آقا هم بود، دیگران هی خطاب میکردند آقای دکتر و آقای نمیدانم چی و این حرفها، ما همین گفتیم آقای فلان، اسم آن را میبردیم، آقای فلان مثلاً شما چی؟ دیدیم ایشان خیلی همچین ناراحتند از اینکه خلاصه عنوان و لَقب و اینها داده نمیشود، بعد که خلاصه یک مقداری قضیّه گذشت و اینها، ایشان قبلاً فرض بکنید که به ما حضرت آقا و حضرت مثلاً آیت اللَه و اینها میگفتند، گفت خب حالا که قرار بر این است که عناوین بیافتد خب ما هم حجة السلام و آیت اللَه آن را حذف میکنیم. گفت آقای طهرانی گفتم بله قربان! چه فرمایشی دارد؟ همین آقای طهرانی و آقای فلان، همین خوب است، بقیۀ آن را آقا بگذارید کنار، همۀ اینها آقا اعتبارات و تخیّلات است. آقای فلان و آقای فلان، آقای فلان، آقای فلان، این حرفها چیست؟ لامیز بین الاعدام، بین اعدام میز نیست. یک وقت مسأله، مسألۀ احترام است و معرفی شخصیّت طرف است خب این اشکال ندارد. یک وقتی نه! مسأله به خود گرفتن است، و روی این مطلب حساب باز کردن است، آنجا قضیّه اشکال پیدا میکند، و اینجا انسان باید خود را محکّ بزند، و در قِبال این مسأله خود را بیازماید.
خدای متعال یک نفر را عزّت میدهد در میان افراد، این نباید موجب بشود که افراد دیگر حسرت بخورند. یک روز ابن سنیا داشت با انبوهی از اطرافیان و اُمرا و درباریان ساسانی از یک خیابان عبور میکرد. ابن سینا خب مرد بزرگ بود وزیر و همه کارۀ آن آل بویه بود. همین که داشت عبور میکرد و میرفت و مردم نگاه میکردند یک مرتبه دید، خیلی گوشش هم تیز بود. ابن سینا در حواس ظاهر و باطن از افراد عادی قویتر بود یعنی چشمش بیش از افراد عادی میدید. گوشش بیشتر میشنید، حواسش حواس غیرعادی بود یک فرد نابغه و غیر عادی بود بوعلی. دید دو نفر، دو تا زن، دارند با هم حرف میزنند. یکی از یکی پرسید این کیست؟ آن زن جواب داد این فردی است که خداوند آن محبّتِ اُنسِ به خود را از او سَلب کرده است و او را به خود واگذاشته است و الآن به این شکل و به این هیأت در آمده است، خیلی، یک مرتبه ایستاد، همه ایستادند. آن زن را صدا کرد گفت بیا، گفت چه گفتی؟ گفت این از من سؤال کرد که این شخص کیست که دارد با این وضعیت میآید و افراد دارند اینطور دارند دنبال آن میآیند؟ من گفتم این شخصی است که خداوند نعمت خود را از او سلب کرده است و اُنس خود را از او قطع کرده است و او را به خود واگذار کرده است. میگویند وقتی که این حرف را از این زن شنید یک مرتبه انقلابی در آن پیدا شد و تغییراتی و تبدّل حالی و دیگر شروع کرد. یعنی آن حالاتی که در آخر عمر پیدا کرد، دیگر شروع شد به تغییرات و تبدّلات درونی و ابتهالات و گریههای شبانة او و حسرت از دست دادن این فرصتها، که ای داد بیداد عمرمان را در وزارتها گذراندیم، در ارتباط با اُمرا و حُکّام گذراندیم، و در مجالست با پادشاهان گذراندیم، و الآن دستمان خالی است و چیزی در دست نداریم. و اگر بگویند بفرما...! و دو سه سال بعد هم بیشتر زنده نبود تا اینکه از دنیا رفت. البته اواخر عمر دیگر حالات او – حالات خوبی شده بود. عبارات و کلماتی که از ایشان در آن دو، سه، سال هست انسان وقتی که مطالعه کند میگوید بطور کلی با کلمات و عبارات گذشته تفاوت دارد، تفاوت فاحشی دارد. یک مقداری حرکتی در او پیدا شده بود. خب از اول انسان نرود از اول انسان نرود که بعد پشیمان شود. از اول انسان دنبال اینها نرود.

