شهرت ممدوح و مذموم
11ایشان دو قضیه نقل میکنند یک قضیه مربوط به زمان بعد از فوت پدرشان که چه بر سر ایشان آوردند و به قول خود ایشان، میگفتند آن پروندهی سیاه را من دیگر بازش نمیکنم، واقعا پروندهی سیاهی بود اخیرا من از یکی از آشنایان و ارحاممان که تقریبا همسن با مرحوم آقا هست و در مشهد ایشان سکنی دارد شنیدم، میگفت آقای آقا سید محسن من گریه پدرت را دیدم که نشسته بود کنار کوچه، کوچه حمام وزیر شاه آباد و از دست این قوم و خویشهایش داشت گریه میکرد یعنی مرد بزرگ! چه بر سر او آورده بودند که من دیدم به فاصله کمی دیگر ایشان هجرت کردند برای نجف و به طور کلی فاتحهی هرچه که در طهران هست خواندند، وصی پدرشان بودند دیگر، وقتی دیدند وصیتنامه را گم کردند نمیدانم دزدیدند اموال را دزدیدند و بردند کتابهای ایشان را مصادره کردند کتابهایی که در زمان حیات پدرشان، [پدرشان] به ایشان بخشیده بود و فلان و خلاصه بلایی بر سرشان آوردند که یک سال، کسی که یک ساعت درس خودش را به تأخیر نمیانداخت، ایشان میگفت من یک سال اینطور در طهران گذراندم که هر روز آرزو میکردم که عمر من به سر بیاید و دیگر شاهد این مسائل نباشم یعنی چنان تیغ عداوت و کینه را کشیده بودند! تو گویی اصلا رحمیتی وجود ندارد اصلا قوم و خویشی وجود ندارد هیچ اصلا ها! هیچ!
یک روز سالهای آخر [حیات] مرحوم آقا یک قضیه پیش آمده بود من رفتم پیش ایشان، ایشان فرمودند آقای آقا سید محسن از این قضایایی که شما میگویی برای پدرت اتفاق افتاده و بالاترش گفتم عجب! گفتند بگویم بالاترش چیست؟ حالا نمیدانم اینجا من بگویم درست است یا نه؟ حالا من میگویم دیگر. گفتند ما وقتی خواستیم برویم نجف، مرحوم پدر ما توصیه کرد به یکی از آقایانی که در طهران بود که هر ماه شهریهی ما را چون میدانستند که ما از جایی شهریه نمیگیریم بفرستد برای نجف. ایشان میفرمودند ما رفتیم نجف و این شهریه سر ماه میآمد توسط افرادی که در آنجا بودند، آن شخص میآمد میگفت از ایران برای شما حواله آمده و میگفتند ما زندگی میکردیم به طور متوسط زندگی میکردیم. یک ماه دیدیم نیامد ماه دوم دیدیم نیامد ماه سوم دیدیم نیامد و خب قضیه مشکل شد، البته مسئله خیلی به سختی و اینها میگذشت. اصلا به طور کلی این مقرری که این شخص میفرستاد برای مرحوم آقا، دیگر به طور کلی قطع شد قطع قطع قطع، البته خب از جای دیگری البته تا حدودی مسئله جبران میشد ولی خب حالا علی کل حال در سختی و اینها بودند و ایشان خیلی رعایت میکردند والدهی ما از مسائل نجف حکایتها نقل میکند.

