اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

شهرت ممدوح و مذموم

14329
سال 1424
نسخه عربی

شهرت ممدوح و مذموم

12
  • یک شب این قضیه را خود مرحوم آقا نقل کردند شب سه‌شنبه‌ای بود مسجد قائم، من هم کنار ایشان نشسته بودم گفتند آقا سید محسن می‌خواهم امشب یک قضیه راجع به شما بگویم، الان [بعضی از آن‌] رفقا هستند، می‌فرمودند ما پول نداشتیم، اصلا پول نداشتیم شما آن موقع شیر می‌خوردید یعنی‌ همین شیر گاو و اینها می‌رفتیم می‌گرفتیم و می‌آمدیم و شما شیر می‌خوردید چون مادرت که شیر نداشت و شیر آزاد می‌خوردی. مادرت آمد گفت فلانی! این بچه شیر ندارد، ما هیچی به او نگفتیم که ما نداریم، ما پولی نداریم گفتم بسیار خب حالا قندآبی درست کن بالاخره یک چیزی که کلاه می‌گذارند سرخوش کنکی که گول می‌زنند، از این چیزهایی که بچه‌ها را گول می‌زنند، قندآبی چیز کن. تو هم کم کم شروع کردی ناراحتی کردن ولی راه افتاده بودی نزدیک‌های دو سالت بود و اینها. گفتم خیلی خب من می‌روم بیرون حالا برمی‌گردم.

  • گفتند ما دست شما را گرفتیم و آمدیم بیرون، یک دو دیناری ایشان می‌گفتند ما به یک بنده خدایی قرض داده بودیم، دو دینار آن موقع خب زیاد هم بود دو دینار عراقی، گفتیم می‌رویم منزل او و سلام و علیک می‌کنیم اگر داد می‌گیریم، اتفاقا پیش او کتابی هم داشتم و می‌خواستم بگیرم و فقط این قضیه نبود، رفتم گفتم آقا آن کتاب را مطالعه کردی؟ گفت بله و فلان و گفتیم بسیار خب حالا دیگر بعد نشستیم، دیدیم نه! این آقا هیچ به روی بزرگوار خودش هم نیاورد که آقا این دو دینار را هم [بگیرید] چون یک ماه است که از قضیه گذشته، فلان است بیاورد بدهد. ما هم هیچی نگفتیم خجالت کشیدیم و بلند شدیم آمدیم بیرون و اینها، آمدیم بیرون و دیگر برگشتیم خانه، گفتیم برویم از چه کسی بگیریم؟ اهل این حرف‌ها نبودیم که بخواهیم برویم از کسی بگیریم. آمدیم رفتیم در صحن امیرالمؤمنین [علیه السلام‌] گفتیم یا علی می‌خواهی به ما گرسنگی بدهی حرفی نیست ولی خودت می‌دانی با این می‌گفتند ما آمدیم دم منزل، سر کوچه بقالی گفت آقا سید محمد حسین نامه برای شما آمده، نامه از ایران آمده باز کردیم دیدیم نمی‌دانم بیست دینار چقدر در آن برای ما پول فرستادند، گفتم پس آقا از جانب ما به شما [هم رسیده؟] شما هم اوضاعتان روبراه شد؟ گفت بله بله همین‌طور است. خلاصه این جوری بوده قضیه، مسئله به این کیفیت بوده و حکایاتی دارد والده‌ی ما از این مسئله.