شهرت ممدوح و مذموم
9یک وقت ما در یک شهرستانی بودیم مجلس عقدی بود عالِم آن شهرستان [را] هم اینها آورده بودند، عالمش را آورده بودند که مثلا در قبال طیف مخالف ما هم این را داریم، یعنی خلاصه بله دیگر، عالم شهر و معروف و به رحمت خدا رفته ظاهرا در سفر زیارتی تصادفی کرده و به رحمت خدا رفته، آدم خوبی بود ولی علی کل حال ....، در آن مجلس هم بین ما و ایشان یک بحث فقهی هم درگرفت، و خب ما جسارت میکردیم ما بیادب بودیم و خب رعایت شئون و اینها را نداشتیم علی کل حال، ایشان هم خیلی به ما محبت کرد و خیلی لطف کرد علی کل حال، مجلس آمد و به یک کیفیت مناسبی داشت جلو میرفت و اینها، یک مرتبه بین فامیل عروس و فامیل داماد یک قضیهایی پیش آمد که ما سروصدایش را از حیاط میشنیدیم! گفتم خدا به خیر کند این مجلس با این سروصدا و با این داد و بیداد به کجا میخواهد برسد؟ چیزی نگذشت که من دیدم همان شخصی که ایشان را آورده بود به عنوان خلاصه یک دکور حالا اسمش را بگذاریم یا یک وزنهایی در مقابل اینها یک مرد بازاری، بازاری، کت و شلواری بود دیگر، بازاری، نمیدانم چی چی فروش بود، این آمد و با یک تحکمی اصلا برای من خیلی عجیب بود روکرد به این آقا، آقا برخیزید آقا برخیزید اینجا جای ما نیست برخیزید! ما همینطور ماندیم، شما دعوا کردی حالا به این آقا چه مربوط است؟ برخیزید! این بیچاره حالا گیر کرده بود چه کند؟ به ما چه بگوید؟ مریدها را از دست ندهد! اوضاع چطور است؟ چکار بکند؟ بعد خلاصه گفت حالا! حالا ندارد آقا، برخیزید و برویم! دستش را گرفت و کشید گفت برویم مثل چی بگویم؟ آقا مثل یک عبدی دستش را گرفت این را آورد! پیرمرد هشتاد ساله، هفتاد سال سنش بود آن موقع، بله ریشها همه سفید بود عالم معروف، آن چنان ذلت بار این را از جا بلند کرد و آورد بیرون که ما از اصل قضیه ناراحت شدیم از این وضعی که بر سر این بیچاره آورد ناراحت شدیم! این چه وضعی است؟ خب آقا بفرمایید خب مشکلی پیش آمده مسئلهای پیش آمده. خیلی ما تعجب کردیم خیلی برای ما عجیب بود.

