قیّمومیت دین در انحصارامام زمان علیه السلام
15مطلب باز جای صحبت دارد و مطالبی جای بحث دارد اما به نظر میرسد این مقدار که برای رفقا و دوستان راجع به این مسئله صحبت شد فعلا کفایت است. خلاصه اگر انسان بخواهد به تکلیف عمل کند مسئله مسئله دیگری است
بنده یادم است در آن زمانهایی که در مشهد بودم یک وقت یک بنایی را گذاشتیم با رفقا، یک بحثی را شروع کنیم آن بحث، شرح قصیدهی خمریهی ابن فارض بود، شربنا علی ذکر الحبیب مدامه سکرنا بها من قبل ان یخلق الکرم بسیار قصیده قصیده عجیبی است تا میرسد به این جا که یقولون لی صفها و انت بوصفها خبیروا اجل عندی باوصافها علم صفاء بها و لا ماؤو و نور و لا هَوَن و نور و لطف و لا هون و نور و لا نارو و روح و لا جسموا تقدم کل الکائنات حدیثها قدیم و لا شکل هناک و لا رسم خیلی اشعار اشعار عالی است مرحوم آقای حداد رضوان اللَه علیه این قصیده را خیلی میخواندند خود مرحوم آقا هم این قصیده را میخواندند قصیده ابن فارض مصری است. ما در آن جا میخواستیم این قصیده را شرح کنیم و یک بحثی با یک عده ده پانزده نفر از رفقا و طلاب آن موقع داشته باشیم روز اول گفتیم برویم، از اول در دلم یک شکی بود نسبت به ادامه این مسئله، روز اول این را گفتیم روز دوم بعدازظهر بود من یک خوابی دیدم که دارم وارد یک منزلی میشوم این منزل بسیار منزل مجللی است از این منزلهای اشرافی که پلههای خیلی وسیعی دارد و خیلی میرود بالا و چه ... از این پلهها آمدم بالا همین در پاگرد که میخواستم بگردم دیدم یک یخچال خیلی بزرگی در کنار پاگرد است و یک مرغی، حالا چه مرغی بود هوایی زمینی ولی معلوم بود مرغ است خیلی فربه و خیلی جاذب و جالب که اصلا با این اطعمه و مرغهای زمین و اینها اصلا قابل قیاس نبود قابل تشابه نبود، در یخجال باز شده و این افتاده بیرون و من دارم تعجب میکنم! میگویم که این جایش در یخجال است چرا بیرون افتاده؟ چرا توی راه پله افتاده؟ این را باید بردارم و بگذارم، این را من دوباره برداشتم و در یخچال را باز کردم و گذاشتم و بستم. یکدفعه از خواب بیدار شدم متوجه شدم که مسئله چیست و قرار بر این است که این جلسه تعطیل بشود و نباید این مسائل .... خلاصه.

