اهمیت مساله رفیق در مسیر سیر و سلوک
5انسان شعور خودش را نسبت به بیماری از دست میدهد، این خطر است. کمکم؛ چون اگر انسان بیمار باشد خُب انسان دنبال علّتش میگردد دیگر. آدم که احمق نیست که ببیند که یک نیازی دارد بیماری دارد، علّتی دارد و برای رفع او اقدام نکند. نه! معرفت نسبت به بیماری، این معرفت از بین میرود. معرفت که از بین رفت نیاز هم از بین میرود. نیاز که از بین رفت انسان دیگر دنبال چیزی نمیرود. مینشیند در خانه برای خودش میخندد. بیخود و بیجهت به کارهای لغو و عبث دست میزند، سرش دیگر به کار خودش است. به کسی دیگر کاری ندارد. رفتارش تغییر پیدا میکند. اعمالش تغییر پیدا میکند، همۀ اینها مال چیست؟ برای اینکه نیاز نیست. چرا نیاز نیست؟ چون معرفت نیست. شناخت نیست. وجدان نیست. درک نیست شعور نیست.
پس حضرت سجّاد که میفرماید: خدایا من به سمت تو دارم میآیم چون نیاز دارم که دارم میآیم. نیاز نداشتم به سمت تو نمیآمدم، اصلاً با تو کاری نداشتم. آنی که با خدا کاری ندارد چون این احساس نیاز نمیکند. میگوید خدا برای خودش ما هم برای خودمان، خدا برای خودش ما هم برای خودمان، ما را خلق کرده است که خُب خلق کرده است بسیار خُب خلق کرده است دیگر خیلی ممنونش هستیم. حالا چرا این کار را بکنیم؟ میآیند به آدم میگویند آقا چرا این کار را بکنیم؟ خُب نکن، ما که نمیگوییم حتماً بکن. نیاز نداری که داری میگویی آقا چرا این کار را بکنیم. تو نیاز نداری که میآیی میگویی آقا فرض بکنید که حالا اگر میشود نسبت به این قضیّه تخفیف داده بشود. ما نیاز نداریم که میآییم و میخواهیم به یک نحوی وضعیّت خود را در این محیط و در این ظرف یک وضعیّت ممتاز و متمیّز قلمداد کنیم و بدانیم، کسی که نیاز دارد که نمیآید اینجوری حرف بزند. کسی که نیاز دارد که نمیآید ناز کند. کسی که نیاز دارد که نمیآید بگوید آقا چرا اینجور چرا آنجور. اصلاً این حرفها را نمیزند. کسی که نیاز دارد که نمیآید خودش را بکشد کنار.

