اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

اهمیت مساله رفیق در مسیر سیر و سلوک

14369
سال 1426
نسخه عربی

اهمیت مساله رفیق در مسیر سیر و سلوک

3
  • تا نگرید ابر کِی خندد چمن***...
  • تا نگرید طفلک حلوا فروش***دیگ بخشایش کجا آید به جوش
  • خدا رحمت کند مولانا را. پس نیاز است که انسان را به سمت مطلوب می‌کشاند و شوق رسیدن به مقصد را در انسان زیاد می‌کند. آن مقدار اهتمامی که انسان دارد در رسیدن به پزشک برای سردرد، با آن مقدار اهتمامی که ناراحتی قلبی دارد یکی است؟ آنقدر که اصرار دارد یک نفر برای رسیدن به طبیب برای یک دل درد، برای یک پا درد، برای یک درد گرفتن دست، تا آن مقدار اهتمامی که احساس خطر جدّی کند، با قرائن و شواهد، یکی است؟ پس نیاز هم تفاوت می‌کند. آن نیاز بر اساس شناخت و معرفت پیدا می‌شود. چرا انسان احساس نیاز می‌کند؟ چون معرفت دارد، می‌داند سردرد حالا با یک آسپرین هم شاید خوب شود فعلاً حالا یک آسپرینی می‌خوریم یک مسکنی می‌خوریم یک استامینیفونی می‌خوریم حالا تا بعد ببینیم قضیّه چیست؟ ولی یک مرتبه احساس درد شدید در ناحیۀ سینه می‌کند، یک مقداری هم اطلاعات دارد، می‌بیند نه، این درد، درد عادی نیست فوراً تلفن می‌کند ماشین، یا ماشین را سوار می‌شود می‌رود، آقا عکس بگیرد نوار بردارید، آقا چکار بکنید. چرا؟ چرا نمی‌گوییم یک آسپرین می‌خوریم یک مسکن می‌خوریم؟ چرا؟ هر دو که درد است دیگر، ولی معرفت او نسبت به منشأ درد اقتضاء می‌کند اهتمام و اصرار او را، که جدّیتش برای این خیلی بیشتر و بالاتر و عمیق‌تر باشد از آن جدّیت برای آن درد اوّل. پس نیاز به واسطۀ چه پیدا می‌شود؟ به واسطۀ معرفت پیدا می‌شود. معده هر چه گرسنه باشد تا شما خواب باشید نتیجه‌ای ندارد. معرفت و شعور به گرسنگی تا نباشد گرسنگی فایده‌ای ندارد.

  • دیدید بعضی اوقات برای انسان یک بی‌اشتهایی کاذب می‌آید؟ انسان بی‌اشتهاست نسبت به غذاها، به واسطۀ بعضی از امراضی که پیدا می‌کند به خصوص امراض کبدی، یک نوع حالت بی‌اشتهایی می‌آید. همین‌طور لاغر می‌شود ولی میل به غذا ندارد. دیدید گاهی اوقات برای انسان یک ناراحتی‌های عصبی پیدا می‌شود و انسان اشتها پیدا نمی‌کند به غذا؟ برای افرادی که مصیبت پیدا می‌شود می‌بینید میل به غذا ندارند. افرادی که گرفتاری دارند، دنبال یک گرفتاری دارند می‌روند، یک مضیقه‌ای، یک کاری، میل به غذا ندارند. یعنی فکر صرف آن مسأله و دفع آن گرفتاری می‌شود و نمی‌تواند سلسلۀ عصبی از مغز دقیقاً آن حالات باطنی را برای انسان بارز کند ظاهر کند. فکر دارد جای دیگر کار می‌کند مغز به مسائل دیگر مشغول است تا جایی که یک دفعه دیده شده است که می‌افتند یعنی از شدّت ضعف می‌افتد، نمی‌‌فهمد و می‌افتد. بی‌اشتهایی کاذب برای انسان پیدا می‌شود. این بی‌اشتهایی موجب می‌شود که معرفت انسان نسبت به درد از بین برود. گرسنه است نمی‌فهمد. احتیاج به هوا دارد نمی‌فهمد، نمی‌فهمد.