لزوم معرفت به تکالیف و عمل بر اساس آن
19با مرحوم آقا به حجّ مشرف شده بودیم ـ تقریباً حدود هفده سالم بود در همان سفر اول ـ در روز منی بود، بعضیها میآمدند میگفتند که: آقا میشود سرمان را نزنیم؟ [موهایمان را نتراشیم]
یا خودشان میل نداشتند یا از طرف ـ بله دیگر ـ مخدّرات در تحتِ فشار و ایراد و اشکال قرار گرفتند. جداً همینطور بود! ما با چشممان میدیدیم که آنها نمیگذاشتند که آقا بروند و سرشان را بزنند. آقا با سرش چهکار داری؟! خُب این مویش را میزند بعد دوباره در میآید! طوری نمیشود که! [یک خانم به شوهرش میگفت:] نه، فلانی نزن! من خودم میشنیدم داشت میگفت: نزنی! آن هم بیچاره سست میشد و حالا به خاطر رعایت مصالح و به دست آوردن قلوب مؤمن یا مؤمنه که در اینجاها اصلاً جایی ندارد، [سرش را نمیتراشید].
دائما میآمدند پیش آقا [میگفتند:] آقا حالا [از] این آقایان مراجع کسی هست که اجازه بدهد که [ما حلق نکنیم و فقط تقصیر انجام بدهیم؟]
ایشان فرمودند: بنده [از نظر آقایان] اطلاعی ندارم. باید زد و زدن [مو] واجب است.
دوباره میرفتند میگفتند: آقا شنیدیم آقای فلان در نجف ایشان ایراد میکنند؟
[مرحوم آقا میفرمودند:] به بنده ارتباطی ندارد. [موی] سر [را] زدن واجب است! والسّلام!
مدام [اینطرف و] آنطرف میرفتند. تا اینکه بالأخره میدیدیم بله! ایشان میگفتند: که آقا راجع به این قضیّه ما مرجعمان [را] به فلان کس تبدیل کردیم [و] برگشتیم به آقای فلان ـ نمیدانم مثلاینکه آقای خویی و اینها میگفتند که میشود نزد و [وجوب تراشیدن] سر هم احتیاط است احتیاط ـ به آن برگشتیم و از آن خلاصه تبعیت کردیم.
این هم شد دین مردم! این را روز قیامت میآورند میگویند: برای چه شما سرتان را نزدید؟! چه کسی به شما [گفت]؟! آن وقت چه میگوید؟! آنجا که دیگر نمیتواند با خدا بازی کند! حالا اینجا میتواند بگوید: حالا ما گفتیم شاید اگر [موی] سر [را] بزنیم آفتاب یک قدری نورش بخورد به سر ما و مشکل ایجاد کند ـ خُب یک کلاه سرت بگذار ـ یا مثلاً شاید اذیّت بشویم و چشم ممکن است اذیّت بشود و از این بازیها و از این چیزها.

