شرط اول در حرکت الی اللَه معرفت و یقین به راه
10اینها چون مقهور تخیّلات خودشان شدند و مقهور و مغلوب توهّمات خودشان شدند همۀ بار را انداختند گردن پیغمبر. اولاً کلّهها را انداختند پایین جلوی فامیل، نمیتوانند بلند کنند، خب چرا اینطور کردید؟ خب چکار کنیم دیگر، رسول خدا دیگر، بله دیگر، چکار کنیم دیگر، چکاری از دستمان دیگر بر میآید؟ نمیدانم چه....، گاهی هم اینطوری میشود دیگر، بله دیگر، گاهی اینطوری میشود دیگر، بالأخره باید صبر کرد دیگر، دیگر باید رعایت کرد. ـ این مطالبی که خدمتتان عرض میکنم مسائلی است که بنده با چشم خودم در زمان پدرم دیدم! با چشم خودم دیدم ـ دیگر چکار میشود کرد دیگر؟ بله دیگر، هر چه بگویند دیگر باید گوش داد دیگر، چند تا توی اینها بودند که صاف مثل شیر ایستادند و گفتند فتح نکردید؟ گفتند نخیر نکردیم. چرا نکردید؟ به شما مربوط نیست. چند تا بودند؟ اصلاً گردن پیغمبر هم نینداختند، چرا گردن پیغمبر بیندازیم؟ اصلاً ما نمیخواستیم فتح کنیم چه میگویید؟ که بعد بلند شوند بروند برای پیغمبر دردسر درست کنند، اینها که شعور ندارند اینها که ادب ندارند. بدتر میآیند کار را زیاد میکنند بدتر میآیند درد سر درست میکنند درد سر درست میکنند. چندتا؟ چند نفر بیشتر نبودند.
پیغمبر فرمود: سرتان را بتراشید، این کار را دیگر نمیتوانیم بکنیم، حالا سرمان را هم دیگر بتراشیم. گفتند: دِهک، مکه را که فتح نکردید، غنیمت که نیاوردید، حالا خودتان را به جای حاجیها هم جا زدید؟ یکی میگفت، ما در یک مجلسی بودیم، یک شخصی آنجا بود، این میگفت: البته خودش بود، ولی میگفت رفیقیم، ولی از قرائن من فهمیدم خودش است. یک ذاکری بود روضه میخواند آنجا، این میگفت پارسال رفیقم میخواست مکه برود همه را دعوت کرد و فلان و این حرفها، بیا و برو، ولی نشد برود. این یک ماه رفت مشهد، از ترس آبروریزی، یک ماه رفت مشهد وقتی حاجیها برگشتند، سر را تراشیده و فلان و این حرفها، گفت مثلاً در کاروان فلان به اصطلاح ما میآییم و اینها، دیگر آمد در.... و فقط زن و بچّهاش خبر داشتند، دیگر آمده بودند در فرودگاه و بله! با سر تراشیده و لباس چیز و این حرفها، حاج آقا را آوردند وارد کردند و مجالس و این حرفها. یک ماه زیارت خالصانۀ امام رضا این را میگویند. خُلَّص، هیچ! هیچ! صددرصد زیارت. تازه روضه خوان هم بود.

