اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

شرط اول در حرکت الی اللَه معرفت و یقین به راه

14822
سال 1426
نسخه عربی

شرط اول در حرکت الی اللَه معرفت و یقین به راه

11
  • مکه را که فتح نکردید کاری نکردید حالا برداشتید سرتان را هم زدید آمدید. اینجا از اینطرف، احساسات در اینجا از اینطرف آمد جلو، یعنی در مقابل حق مطلق و صدق مطلق و حقیقت مطلق، شخص رسول اللَه، احساسات می‌آید و می‌ایستد و نمی‌گذارد کلام او بر نفس جا باز کند. در نفس قرار بگیرد. مخالفت می‌کند سرش را نمی‌زند، تقصیر می‌کند. می‌گویند: حلق کن، می‌گوید: نمی‌کنم. آن وقت موقع دعا کردن که می‌شود پیغمبر می‌فرمایند رحمه اللَه المحلقین می‌بینند که عجب! کلاه سرشان رفته. می‌گویند یا رسول اللَه برای ما هم یک دعا کن باز حضرت می‌فرمایند رحمه اللَه المحلقین. این رحمه اللَه المحلقین این دعای خداست که از زبان پیغمبر دارد می‌آید، می‌گوید ای احمقها هر چه دارید شما از این پیغمبر دارید، حالا آمدید بر خلاف دستور پیغمبر تقصیر می‌کنید حلق نمی‌کنید؟ آنوقت توقع دارید دعایتان هم بکنیم؟ توقع دارید دعایتان هم بکنیم؟ باز پیغمبر فرمودند: برای مرتبۀ سوم رحمه اللَه المحلقین برای مرتبۀ چهارم دیگر دیدند خیلی دیگر کار خرابست فرمودند و المقصّرین، مقصرین هم خدا بیامرزد دیگر. بالأخره حالا غلطی کردند یک خطایی کردند دیگر، خیلی، ما دیگر خیلی پشتش را نمی‌گیریم، همین مقدار برای آنها کافی بود.

  • حالا این قضیّۀ احساسات می‌آید در اینطرف، در این جانب، بیا و برو و شعار و بالا و پایین. در آن زمان، من که با رفقا صحبت می‌کردم، می‌دیدم همۀ اذهان متوجه این قضایا هست، خب ما هم ذهنمان بود نه اینکه نبود بالأخره نمی‌شود کسی...، ولی صحبت در این است که بعضی‌ها بودند با توجه به همۀ این مطالب، دلشان را یک جا داده بودند و یک جا سپرده بودند. امّا بقیّه نه، بعضی‌ها عملاً و بعضی‌ها قلباً، اگر چه در مقام عمل احتیاط می‌کردند، ولی قلبشان گرایش داشت، رویش مانور می‌داد فکر می‌کرد بالا می‌رفت پایین می‌آمد صحبت می‌کرد، مذاکرات بر این اساس بود. امّا مرحوم آقا چه می‌فرمودند؟ مرحوم آقا دارد تا آخر را نگاه می‌کند، تا ته قضیّه را دارد می‌بیند، تا سالهای سال را دارد همین‌طور می‌بیند. دارد تمام اذهان را می‌خواند و تمام افکار مانند آینه در مقابلش هست، این آقایی که الآن این همه شب تا به صبح، صبح تا به شب، کفش را از توی پایش بیرون نمی‌آورد چه نیّتی دارد؟ همه نگاه می‌کنند می‌گویند بَه این اباذر زمان است! این سلمان فارسی است! این مقداد است! این عمّار است! این حذیفه است! این کی است. امّا این دارد می‌بیند این شیطان است. دارد می‌بیند آقا این شیطان است. برای کی داری قضیه را می‌گویی؟ باز کنم آن چه را که در دل دارد و بگذارم جلویتان تا بفهمید چه نیّتهایی دارد؟ چه افکاری دارد؟ نه! مأمور نیستم. ولی حدّاقل می‌گویم بنشینید سر جایتان تکان نخورید. این را می‌گویم. افشاء سرّ نمی‌کنم. اسرارِ مگو را بر ملأ نمی‌کنم مطالب را نگه می‌دارم. ولی یک جمله که می‌گویم بنشینید، تا آخر بخوانید قضیّه چیست. همین جا بنشینید. بخوانید قضیّه چیست. چند نفر ماندند؟ با دست اشاره کردند، یک دست! به اندازۀ انگشتان یک دست اینها ماندند، بقیّه مراتبی داشتند. بعضی‌ها که دیگر عملاً رفتند و دیگر نیامدند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند، آن یک عدّه. بعضی‌ها رفتند و پشت سرشان را نگاه نکردند و شروع کردند بر آقا بار کردن، دیگر آنها خیلی کارشان عالی بود. بعضی‌ها رفتند و دوباره برگشتند. بعضی‌ها می‌رفتند و می‌آمدند. بعضی‌ها نمی‌رفتند و قلبشان آنطرف بود. بعضی‌ها قلبشان هم در حال تردّد بود. اینها مراتبی که افراد در این جریانات بر حسب این مراتب تعامل داشتند، به این کیفیت بود.