شرط اول در حرکت الی اللَه معرفت و یقین به راه
5در زمان سابق دوستان و رفقای مرحوم آقا به واسطۀ امتحانی که پیش آمد امتحان شدند. در قضایایی که پیش آمد همۀ اینها امتحان شدند. مرحوم آقا میفرمودند: از این رفقا فقط چند نفر انگشتشمار باقی ماندند، از فرد عامیش گرفته، از فرد غیر عامی گرفته، از اهل علمش گرفته، از مجتهدش گرفته، از کسی که از آقا دستور میگرفت و مجتهد بود گرفته تا افراد دیگر، همه زیر و رو شدند همه بالا و پایین شدند همه تشویش و اضطراب و تغییر و تبدّل و تحوّل در آنها به وجود آمد چرا؟ چون مسأله را سست گرفته بودند، مطلب را سست گرفته بودند. یک کورانی میآید یک حال و هوایی میآید یک جریان غیر عادی میآید. همه میگویند آقا چه شد؟ هان! دیدی؟ اگر عنایت خدا نبود پس این جریان اتّفاق نمیافتاد، عجبا! پس در هر جا که مسأله تغییر و تحول پیدا کند ولو اینکه طرف، طرفی که بر علیه اوست حتی امام باشد یا پیغمبر باشد پس بنابراین ما حق را به آن طرف باید بدهیم دیگر، به آن جانب باید بدهیم.
در جنگ صفین پس باید بگوییم حق با معاویه است دیگر، بالأخره معاویه برد دیگر، امیرالمؤمنین در واقع شکست خورد دیگر. در جنگ صفین حیلۀ شیطان بر لشگر مسلمین غلبه کرد و هر چه امیرالمومنین و اصحاب امیرالمومنین داد زدند و فریاد زدند فایدهایی نکرد، شیطان غلبه کرد دیگر، جنگ را خواباند. اینها که به یک آیه از قرآن ایمان ندارند شروع کردند قرآنها را بر سر نیزه کردن که ای داد ای هوار بیایید به قرآن عمل کنید. هیجده ماه جنگ کردید چرا قرآنها را سر نیزه نکردید؟ یکی از آنها سئوال نکرد اگر قرآن به حق است همان روز اول قرآنها را سر نیزه میکردید مسأله را خاتمه میدادید دیگر. چرا بعد هیجده ماه، وقتی که مالک اشتر رسید به خیمۀ معاویه، آن موقع قرآن رفت بالا؟ ببینید مردم چقدر احمقند، چقدر واقعاً احمقند. یک سوال از همین خوارج میکردند. مگر شما نمیگویید قرآن به حق است؟ خب قبول داریم. خب این قرآن چرا همان اول بالای نیزه نرفت؟ بعد از این همه کشته شدن از طرفین، مسلمین، از اصحاب امیرالمومنین، از آنطرف آنها هم مسلمان بودند دیگر حالا، به اسم و ظاهر مسلمان بودند، چرا آن موقع قرآن بر سر نیزه نرفت؟ و چرا همان موقع جنگ خاتمه پیدا نکرد؟ چرا؟ چرا الآن باید قرآن بر سر نیزه برود؟ خب این کلک است، این بازی است این خدعه است این مکر است، این مردمِ احمق آقا آمدند قبول کردند. واقعاً عجیب است. ها!

