شرط اول در حرکت الی اللَه معرفت و یقین به راه
7عین همین قضیّه در امتحانی که پیش آمد برای همۀ رفقا بخصوص پیش آمد. بیا و ـ عین همین صلوة تراویح ـ بیا و برو و سر و صدا و اینطرف و آنطرف و حرکت و بالا و پایین! ولی چه؟ شما که در تحت تربیت فردی هستید که حدّاقل اقلش اینست که پاسخ گوی ارتباط با شما در روز قیامت است چطور نیامدید از او راجع به این قضیه بپرسید که بکنم یا نکنم؟ بروم یا نروم؟ انجام بدهم یا ندهم؟ حدّاقل اقلّش این است دیگر، این حدّاقلّش است. اگر این را قبول ندارید که اصلاً هیچی! خب آدم میرود پی کارش دیگر، عین همان صلوی تراویح. این کسی که الآن آمده و گفته بار شما را من بدوش میگیرم و من متعهد میشوم و من قبول میکنم، دیگر چه جای سخن است؟ دیگر چه جای فکر کردن است؟ دیگر چه جای شک کردن است؟ دیگر چه جای درنگ کردن است؟ میبینید! این میشود صلوی تراویج. صورت عوض میشود، خدا قشنگ میآید قشنگ میآورد نشان میدهد. اینها برای ما عبرت است ها رفقا. من نمیخواهم حکایت و داستان تعریف کنم، نه اینها عبرت است. فهممان را بالا ببریم شعورمان را بالا ببریم. بیشتر در کار و مسیر خود دقت کنیم. دل به هر جا نسپریم فکر را به هر جا نگذاریم ضمیر را در هر جا قرار ندهیم. و الاّ یعنی شماها دلتان برای اسلام بیشتر از افراد دیگر میسوخت و میسوزد؟ شماها دلتان برای اسلام میسوزد و دیگران دلشان نمیسوزد؟ شماها ترس از فردا دارید و بقیّه ندارند؟ اینطوری است قضیّه؟ یا نه!
خیلی خب! میگذرد، روزها میگذرد یک سال دو سال سه سال کمکم کمکم آن تب و تاب میافتد، آن حال و احوال میافتد، دیگر یک صدا از آنجا شروع میشود یک صدا از آنجا شروع میشود، یک نِق از یک جا شروع میشود، یک کلام از یک جا شروع میشود اِ آن هم که فکر میکردیم که نشد اِ آن هم که خیال میکردیم نشد! اِ! نشد، نشد، هیچی! چی شد؟ عمر ما بر باد شد. خب چشمتان در بیاید میخواستید از اول گوش بدهید. این وسط عمر ما از بین رفت. این وسط ما بدبخت شدیم. عمر هم که دیگر بر نمیگردد. خدا هم میگوید اینقدر من برایت قرار دادم. این سال را برایت قرار دادم، این مدّت را برایت قرار دادم، میخواستی بنشینی فکر کنی، چرا فکر نکردی؟ چرا قبل از اینکه فکرت را بکار بیندازی احساساتت را بر وجودت غلبه دادی؟ تا احساسات آمد تمام وجودت را گرفت آنوقت جایی دیگر برای فکر نگذاشت. شب پیچ رادیو را باز میکردی آه چه شده در فلان جا؟ نگاه به چه میکردی، فلان جا چه خبر شده. فلان خبر گذاری این را میگوید فلان چیز آن را میگوید از این آن را میگویند، از این، عجب عجب! این این را میگوید آن این را میگوید. بعد هم یک قضیه اتّفاق میافتد دو تا قضیه اتفاق میافتد، به نفع جریان احساسی مسائلی اتفاق میافتد و این احساسات را تثبیت میکند. چون اگر خلافش اتفاق بیفتد انسان یکدفعه میگوید چه شد؟ یعنی عکس آنچه که دقیقاً در زمان رسول خدا اتفاق افتاد، این در این جنبه آن در آن جنبه.

