شرط اول در حرکت الی اللَه معرفت و یقین به راه
9کسی که میخواهد به ملاقات خدا برسد با ما حرکت کند. مردم میگفتند که خب باز هم حالا کسی که میخواهد به ملاقات خدا برسد حالا نه! دلیل نمیشود که حتماً حالا بیاید کشته بشود شهید بشود، یعنی با ما باشد، منظور با ما باشد. خلق بسیاری همراه امام حسین شروع کردند راه افتادن، اگر میدانستند قضیّۀ شب عاشورا را مگر مریض بودند از اول از مکه راه بیفتند؟ پس نمیدانستند نمیدانستند. آمدند و تا به آنجا هم رسیدند، هی قضیه گذشت و هی توی منازل و این حرفها دیدند حضرت هی صحبت از موت میکند: «خُطَّ الْمَوْتُ عَلی ولد آدَمَ مَخَطَّ القَلادَۀُ عَلی جیدٍ الْفَتاۀِ» دم از مرگ میزند با حضرت علیاکبر آنطور صحبت میکند، با مسلم بن عوسجه اینطور صحبت میکند، در راه فرزدق را میبیند، از احوال کوفه میپرسد، میگوید آقا مسلم را گرفتند کشتند. از کوفه خارج نشدم الاّ اینکه دیدم سر مسلم را قطع کردند و بدنش را در کوچهها و خیابانهای کوفه میگرداندند و حضرت دائماً انّا لله و انّا الیه راجعون میفرمود. در این مسائل، باز هنوز این افراد وثوق پیدا نکرده بودند، مطمئن نشده بودند، تا اینکه میآیند میآیند میرسند به شب عاشورا، شب عاشورا حضرت میفرماید: آقایان من را صادق میپندارید یا نه؟ میگویند بله. میگوید هر کی باشد در اینجا فردا کشته میشود والسلام. إنَّ اللَّیْلُ قَدْ غَشِیَکُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلا فعلاً شب گرفته کسی همدیگر را نمیبیند لشگر هم شما را نمیبینند از این طرف بگیرید و بروید، بگیرید و سرتان را بیندازید پایین بروید. اینها هم دیدند نه دیگر، یک لشگر سیهزار نفری اینطرف، اخبار امام حسین هم اینطرف، خب دیگر تکلیف روشن است. اینجا دیگر متوجه شدند و رفتند.
ولی در این قضیّۀ پیغمبر اینطور نبود، پیغمبر هیچی نمیگفتند هیچ حرف نمیزدند حرکت کنیم برویم برای فتح مکه. آمدند آمدند، با تمام احساسات و اینها، همه در ضمیر خودشان چه بود و قول دادیم به زن و بچهمان برویم مکه را فتح بکنیم و غنیمت بیاوریم و قوم و خویشهایمان و اینها، همینطور با این احساسات و غلیان توهّمات و تخیّلات آمدند، یک نفر فکر نکرد بابا این کاروان صاحب دارد، این قافله صاحب دارد، هر چه گفت گوش بدهیم، میرویم و این حرفها یعنی چه؟ این کار را میکنیم، آن کار را میکنیم یعنی چه؟ در ذهن خود پروراندنِ غنیمت و فتح و فتوح یعنی چه؟ اصلاً این حرفها یعنی چه از اول؟ جدّاً خوبِ انسان از اول ذهن خودش را بر روی این مطالب ببندد، اصلاً ببندد. نگذارد حالا کار به آنجا برسد. این حرفها یعنی چه؟ حالا میآید و حرکت میکند. میآید تا دم حدیبیّه، در حدیبیّه که میرسد، یک مرتبه میبینند عجب، پیغمبر میگویند صلح بکنیم بعد هم برگردیم. میگویند یا رسول اللَه مگر نگفتی فتح میکنیم؟ فرمود: چرا. پس چرا نشد؟ خب مدّتش را، وقتش را گفتم؟ ان شاء اللَه لَتَدْخُلُنَّ بَعْد داخل مسجد الحرام هم میشویم. دیدند خب نمیتوانند حرف پیغمبر را رد کنند، نمیتوانند حرف پیغمبر را رد کنند از یک طرف، از یک طرف در مقابل نفس امّاره و زبون خود ضعیف و پست و ذلیلند، جواب زن و بچّه را چه بدهند؟ جواب قوم و خویش را چه بدهند؟ جواب افراد را چه بدهند؟ میگویند چیست آقا؟ این همه راه رفتید دست از پا درازتر آمدید برگشتید به مدینه؟ پس کجاست فتحتان؟ کجاست چیزتان؟ اینها هم که خیلی عالیند توی این جاها! تا یک چیز میشود بروید سراغ پیغمبر و از او بپرسید، خودشان که نمیایستند جواب بدهند، همۀ بارها اینجا میافتد روی دوش پیغمبر، آن باید بیاید پاسخ بدهد. ولی اگر اینها افراد محکمی بودند خودشان هر کدام میشدند یک پیغمبر، میگفتند چیست آقا؟ حرفتان چیست؟ نکردیم دلمان نخواست بکنیم دلمان نمیخواهد فتح کنیم رفتیم دم مکه و برگشتیم، چه میگویید؟ چه میگویید؟ این همه راه رفتید! به شما چه ربطی دارد؟ با پیغمبر حرکت کردیم با پیغمبر هم بر میگردیم به شما هم مربوط نیست.

