معرفت نسبت به راه خدا، لازمه حرکت به سمت خداوند
13یعنی رفقا باور نمیکنند که من بعد از فوت مرحوم آقا تا یک مدّت گیج بودم از قضایایی که اتّفاق افتاد، یعنی عقلم کار نمیکرد. آخر چه جور میشود قضیّه؟ آخر چه جور میشود؟ یعنی اینقدر مطلب سست؟ اینقدر مطلب بیبنیان؟ بابا دارم میگویم دو دو تا میگوید شش تا، اِ اِ اِ این همینی بود که دیروز این بود. این همینی بود که دیروز این کارها را میکرد، این همینی بود که دیروز چه حرفها میزد. این همینی بود که دیروز چه مطالبی میگفت، حالا من میگویم دو دو تا میگوید دوازده تا. اصلاً که گفته است دو دو تا چهارتا؟ نه خیر! بنده میگویم دوازده. حالا بیا درستش کن، میگویم بابا ببین یک، دو، سه، چهار. میگوید نه، چهار، شش، ده، دوازده، خب حالا باید به این آقا چه گفت؟ چه گفت واقعاً؟ آن را میدیدیم، این را میدیدیم. آن را میدیدیم، اِ اِ عجب! افرادی که، به جان شما باور نمیکردم، باور نمیکردم، خب این از کوتاهی عقلمان بود دیگر، که مطلب را ما نفهمیده بودیم چه است قضیّه؟ باور نمیکردم که مثلاً اینجور باشد، این قضیّه باشد، با یک از بین رفتن آقا، آخر تمام شد؟ اِ اِ اِ همه چیز، انگار نه انگار که نه مبنایی وجود دارد.
همین چندی پیش، یکی دو هفته پیش که مشرف شده بودم داشتم از یک کوچه میگذشتم، یکی از همین افراد که اگر ـ در یکی از شهرستانها بود، آنموقع در یکی از شهرستانها بود. ما مشهد بودیم ـ اقلاً هفتهای یک مرتبه یا دو هفته یک مرتبه حداقل تا تلفن به ما نمیکرد چی نمیشد، وقتی من را دید رفت تو منزل که چشمش به من نیفتد. من همینطوری خندهام گرفته بود، گفتم واقعاً دنیا را ببین، دنیا را ببین، اگر از این آقا بپرسند، خب این فلانی کار خلافش در این مدّت بیا بگو چه بود؟ چه بوده؟ چه میگوید؟ من چه کار خلافی کردم؟ کدام حرف خلاف را زدم؟ کدام عمل خلاف را انجام دادم؟ واقعاً، واقعاً، واقعاً بیایند از او سئوال کنند، این همین کسی بود که یک روز در مشهد من را سوار کرد برد منزلش و همین طور از چشمهایش اشک میریخت و از این ریشش میافتاد زمین و به من میگفت آقای آسیّد محسن شما را به حق پدرت بر تو، پشت سر فلانی را خالی نکن، که اگر خالی کردی دیگران میآیند پر میکنند. آنوقت همین آقا، حالا در را میبندد به ما نگاه نکند. خیلی عجیب استها. خیلی عجیب! و اینها برای ما عبرت است، یعنی اینها را خدا....

