معرفت ذات پروردگار در کلام امام سجاد (علیه السلام)
21صحبت این بود که امام علیه السّلام میتواند یک همچنین [مطلبی بفرماید یا نه؟]. میگفت: بله ما در نجف که بودیم ـ آن زمان مرحوم آقای خمینی هنوز بودند دیگر، هنوز زمان شاه در نجف بودند ـ ما در مجلسی بودیم پیش آقای خمینی، فلان کس، یکی از افراد ـ که الآن در طهران است ـ از آقایان معروف طهران است ایشان رو کرد به آقای خمینی، حالا من نمیدانم نظر مرحوم آقای خمینی چه بوده است؟ این را مطرح نکرد. ولی گفت آن شخص گفت آقا! رو کرد، البتّه او تعبیر میآورد، رو کرد به حاج آقا روح الله، گفت: آقا مشهدی حسن دوغ فروش هم ـ که سر کوچه شان یک مشهدی حسن در نجف بود ـ یکهمچنین حرفی نمیزند، چه برسد اینکه امام بیاید یکهمچنین چیزی بگوید! خب این قضیّه تمام شد و مرحوم آقا هم هیچ چیز نگفتند و آن شخص رفت.
من گفتم: آقا این آقا چه [میگوید؟] این چرت و پرتها چه بود میگفت [که] مشهدی حسن...!
گفتند: «آقا اینها فهمشان از امام همین قدر است. همین قدر است.» مشهدی حسن دوغ فروش هم یکهمچنین حرفی نمیزند چه برسد [به] امام.
استدلال قرآنی بر ولایت مطلقه امام زمان بر همه امور
مسئله حیّ [و] حاضر است. یک سؤال من از شما میکنم، همین الآن شما جواب من را بدهید، حالا نیاز به رسائل، مکاسب و کفایه ندارد، همین یک سؤال [را میکنم.] آیا خضر سر بچۀ ده سالۀ معصوم را بُرید یا نبرید؟! این که آیۀ قرآن است. ﴿فَانْطَلَقٰا حَتّٰى إِذٰا لَقِيٰا غُلاٰماً فَقَتَلَهُ﴾1غلام، غلام یعنی یک بچه، بچهای که هنوز به سن بلوغ نرسیده را غلام میگویند، یا حتی بعد از بلوغ را هم میگویند. خب، بچهای که هنوز تکلیف نشده است معصوم است دیگر. گرفت و عجب! جلوی چشممان این چاقویش را در آورد خِر خِر تمام. اصلاً! دیگر اینجا حضرت موسی داغ کرد ای وای چه کار داری میکنی؟ دیگر آن کار را کردی، آن کار را کردی، کشتی مردم بدبخت را سوراخ کردی هیچ چیز به تو نگفتیم، دیوار را فلان کردی، این بچه را دیگر [چرا کشتی؟] گفت: خیلی خب. بعد شروع کرد برایش توضیح دادن. جان من آن کاری که من راجع به کشتی کردم به این علت بود، این حکمت داشت. این دیوار را که من درست کردم این بود، و این بچه این بود. این بچه اگر بزرگ میشد فرد نابابی میشد و موجب میشد پدر و مادرش هم از راه به در بشوند. من این را الآن قطع کردم که این دیگر دچار عذاب نشود، یک، دوم پدر و مادرش در امان بمانند، سه، خدا هم عوض این، یک بچه دیگری را میدهد که بچه صالح هستند. اینجا دیگر آرام شد، گفت خیلی خب، مطلب را گرفتی دیگر برو، با من نمیتوانی باشی، چون من همین هستم. فردا میروم سر یکی دیگر را میبُرم، پسفردا میروم یک جای دیگر را خراب میکنم، چون نمیتوانی با من بمانی خداحافظ.
- سوره كهف (18) آیه 74

