اختلاف مراتب شیعیان بر حسب مراتب معرفت آنها
9آمدند علمای کربلا نوشتند برای مرحوم سید مهدی بحرالعلوم که آقا یک فردی آمده در کربلا، یک درویشی آمده دراین جا ادعاهایی دارد و ما همۀ علما بالاجماع حکم به ارتداد و کفر و اعدامش دادیم! فقط منتظریم شما زیر ورقه را امضا کنید و مسئله را حل کنید و شرّ او را از اسلام بردارید! مرحوم بحرالعلوم گفت بنده که او را ندیدم و از مطالب او اطلاع ندارم و نسبت به مسائل او جاهل هستم چطور میتوانم ورقه را امضا کنم؟ چطور میتوانم امضا کنم؟ باید بیایم او را ببینم از مسائل..... این مرجع مرجع تقلید است، این مرد. این را میگویند یک عالم شیعه این را میگویند یک مومن. این را میگویند یک فردی که دنبال امام زمان است این را میگویند کسی که نور نسیم توحید و نسیم ولایت بر او وزیده، این را میگویند. این مسئله است. من ندیدم که نمیتوانم بقیه میگویند برای خودشان میگویند. شما درک کردید شما این طور فهمیدید برای خودتان فهمیدید برای من حجت نیست. چطور در مسائل فقهی ما نمیگوییم فتوای فلانی را بنده عمل کنم؟ میگویم نخیر خودم باید بروم مدارک را ببینم. میگوید نه! من باید بیایم ببینم و او را از نزدیک ببینم و مسائلش را بفهمم و در آن مجلس مرحوم سید ـ مفصل است دیگر میدانید ـ آمد گفت جناب درویشاین چه بساطی است که راه انداختهای؟ او هم گفت من درویش نیستم اسم من درویش نیست گفت پس چه است؟ گفت اسم من نور علی شاه است. گفت شاه به چه معنا؟ گفت مسیطر بر نفوس، و مسائل دیگری دارد که دراین جا مسائل مفصل است.
آمدند پیش مرحوم شربیانی بزرگ، گفتند که آخوند ملاحسین قلی، این مرد مرد صوفی بوده چه بوده و فلان بوده، در جواب نوشت اگر صوفی آن است که آخوند است ای کاش من هم یکی از صوفیه بودم! مرحوم شربیانی! به صرف این که حالا فرض بکنید که یک طایفهای آمدند و این اسم را سرقت کردند برای خود و با این اسم و عنوان، برای خود دکان باز کردند دراین دنیا، چرا ما دیگران را متهم کنیم؟ چرا هر کسی را متهم کنیم؟ این خلاف است. معرفت باید معرفت واقعی باشد نه بر اساس اعتبارات و سمعیات و تخیلات و احساسات واینها. انسان باید خودش درک بکند و به مسئله برسد. این مسئله را نمیدانم در جلد اول است یا جلد دوم؟ در مسئلۀ مرحومایت اللَه خویی با مرحوم قاضی رضوان اللَه علیه در آن جا مسئله را آوردم احتمالا در جلد اول است یادم نیست یا در جلد دوم، که نقل شده بود از مرحومایت اللَه خویی رحمت اللَه علیه که گفته بودند که چرا شما به منزل مرحوم قاضی نمیروید؟ گفتند کهایشان خلاصه مطالبی میگویند و مسائلی میگویند و اعتقاداتی دارند و خلاصه این مسئله موجب شده که ما یک قدری توقف کنیم! پاسخ مرحوم قاضیاین بود کهاین است رسم تدریس و مطالعه و شناخت شما دراین مدت سالیان سال؟ که به صرف یک گفتهای به صرف یک شنیدهای به صرف یک...! شما که مرا ندیدی شما که با من ننشستی شما که با من صحبت نکردی به چه علت و به چه دلیل شرعی این اتهام را به بنده میزنی؟ شما که یک ساعت با من نبودی چطور این مطلب را میگویی؟ منزل من که درش برای همه باز است چطور شما هر جا میروی و هر کتابی را مطالعه میکنی زحمت آمدن و یک ساعت با من نشستن را تا به حال به خودتان ندادی! ایشان دیدند بسیاراین حرف، حرف متین و منطقی است. بلند شدند رفتند پیش مرحوم قاضی و بعد شاگرد ایشان شدند و از ایشان دستور گرفتند، تا مدتها البته! بعد یک جریاناتی پیش آمد و بعد دیگر مسئله منتفی شد. همین که میگویند و این طور شنیدیم و بهاین کیفیت....! این که مسئله حل نمیشود. این که مطلب تمام نمیشود.

