جایگاه نماز در مکتب اولیاء الهی
5برون آی از سرای ام هانی *** بخوان مجمل حدیث لن ترانی از سرای امّ هانی بیا بیرون ، از افکار کودکانه و نازلة عوامِ از بشر، خارج شو! و از تحت سیطره و حکومت تخیّلات و توهمّات، خودت را آزاد کن تا حقیقت اسماء الهی بر تو متجلی بشود، کیفیت علم پروردگار برای تو روشن شود، نحوة ارتباط تو با خدای خودت، برایت روشن شود.
آمدند به مرحوم آقای حدّاد گفتند که آقا شنیده ایم وقتی که انسان نماز می خواند شما گفتید خدا را نباید در نظر بیاورد!این چه حرفی است که شما می زنید؟ آیا چنین حرفی از شما صادر شده است؟ ایشان فرمودند: منظور من این نیست که خدایی نیست و انسان برای غیر خدا بخواهد نماز بخواند، منظور این است که انسان در مقام تکبیر و اقامة صلاة وقتی که می خواهد نماز بخواند باید وحدتی را در وجود خودش با پروردگار احساس کند که اصلا دوییتی در این بین مشاهده ننماید، این مقصود من است، نه اینکه خدایی را در مقابل خودش قرار بدهد و به آن خدا تعظیم کند، انسان در مقام هویّت و حقیقت وجودی خودش باید بداند که دوییتی نیست تا اینکه یکی در مقابل دیگری کرنش کند. ببینید! یک حقیقت در عالم وجود حاکم است و بس و او در این حقیقت مزمحل و مندک و فانی است و جدا نیست تا اینکه بخواهد کرنش کند ، این هم یک نماز است، یک نماز فقط به غیر مغضضضضوب می پردازد ، که ضادش از ته معده خارج شود نه ته حلق! این یک نماز، یک نمازی هم وقتی که می گوید اللَه اکبر دیگر هیچ نمی فهمد، تیر را از پایش در می آورند هیچ نمی فهمد، این هم یک نماز است. آیا امیرالمؤمنین در مقابل خودش خدا را قرار می داد و به او تعظیم می کرد؟ اگر اینطور باشد چرا تیر درآوردند نفهمید؟ مگر ما همین را انجام نمی دهیم و همین نماز را نمی خوانیم؟ همین امشب مگر ما نماز عشاء نخواندیم؟ چطور بود؟ سوزن می زدند می پریدیم بالا چه برسد به اینکه بخواهند تیر در بیاورند! آن نمازی که علی می خواند و تیر را از پایش در می آورند با آن نمازی که آن پیر زن می خواند و می گوید بنایی که این بنّا دارد ـ کلاس اول بودم این را به ما یاد می دادند، آن شعرهای شش سالگی و هفت سالگی را هنوز یادم است ـ این عالَم هم خدا دارد، آن نماز امیرالمؤمنین با آن نماز پیر زن یکی است؟ بعد می گویند آقا پس انسان برای که باید نماز بخواند؟ می فرماید اجلالا لشأن العظیم! عجیب است! آقا هزار تا معجزه به پای این حرف نمی رسد، این به خاطر آن شأن عظیمی که الان دارد، خود را در ذات پروردگار مندک کرده است و این مقام کمی نیست، این توفیقی که به دست آورده ... اصلا نمی توانم بیان کنم، دارم می گردم دنبال کلمات و عباراتی که بتوانم آنچه را که به فکر ناقصم می رسد می بینم عبارتی که بخواهد وافی به معنا باشد پیدا نمی کنم. نمی دانم اصلا امشب چطور این حرفها آمد؟

