جایگاه نماز در مکتب اولیاء الهی
6آن مقامی که انسان خود را احساس می کند، تا به حال در کثرات بود، با این می گفت و با آن میگفت و می خندید و غذا و آب می خورد، بیرون می رفت و می آمد، در کثرات، در ارتباطات و معاشرت ها بود الان با ندای اللَه اکبر می خواهد از کثرت بیرون بیاید، رسول خدا مگر رسول نبود و مگر پیغمبر نبود؟ مگر عملش حق نبود مگر فعلش فعل حق نبود؟ مگر حضور او و آثار وجودی او اسماء و صفات جزئیة نازلة از اسماء کلیّه نبودند؟ مگر بقای بالحق نداشت؟ تمام اینها بود ولی چه بود مسأله که وقتی از ارتباط با مردم به تنگ می آمد، خُلقش تنگ می شد، اعصابش به هم می ریخت، بالاخره پیغمبر سنگ و چوب که نبود، او هم یک تحملی دارد، او هم یک سعه ای دارد ، او هم متأذی می شود و اعصابش به هم می ریزد ، اگر شش ساعت بیایند با پیغمبر بنشینند و این بگوید و این بگوید و او بگوید پیغمبر خسته نمی شود؟ فقط مثل آهن نگاه می کند؟ اینطور نبوده ، بالاخره بشر است، آن هم چه کسانی؟!
حالا بوعلی و فارابی که نمی آمدند پیش پیغمبر. مردک از روی شتر پیاده می شد با همان لباس گلی می آمد پیش پیغمبر دراز می کشید می گفت یا محمد! حدّثنی ، برایم قصه بگو! خوب قصه می گویی! از این انبیای گذشته، این بنی اسرائیل و اینها برایمان حکایات نقل کن! یک مقدار خسته شده ام بار برده ام ، جدّی همینگونه بود. آنوقت این پیغمبر با این منش عظیم و با این سعة صدر عجیب به جای اینکه بگوید مردک بلند شو درست بنشین، شروع می کرد به صحبت کردن برای او، حکایت گفتن و بلند می شد یک خمیازهای می کشید و یک دستی به ریش و می گفت بد نبود! خب کاری نداری بلند میشد می رفت سوار خر و شترش می شد و می رفت خانه اش! شما خیال کردید آنهایی که میآمدند پیش پیغمبر ملاصدرا و بو علی و فارابی و افلاطون و اینها بودند ، نه جانم! اینها همینطور بودند ، همین قِسم. این پیغمبر را خسته میکرد و اذیت می کرد و به تنگ می آمد. وقتی که موقع نماز می شد آن موقع هم که ساعت نبود که موقع نماز زنگ بزند، پیغمبر احساس می کرد ، حال پیغمبر موقع نماز تغییر می کرد، وقتی که زوال می شد یک مرتبه میدید اوضاع ملکوتی عالم تغییر کرده است می گفت ها! حالا وقت نماز است. این نماز که برای پیغمبر وقتش حاصل می شد از ته دل فریاد می زد ارحنی یا بلال! بلال بلند شو مرا راحت کن! از این کثرات راحت کن! از این اشتغال به دنیا راحتم کن، ما وقتی که موقع نماز می شود می گوییم ای داد بی داد، بلند شویم یک نمازی هم بخوانیم! مصیبت میگیریم که موقع نماز می شود ، هی به ساعت نگاه می کنیم ای داد ده دقیقة دیگر موقع نماز است! چقدر خوب بود این ساعت دیر می رفت، این طور نیست؟ حالا هم که موقع نماز شده است، برویم این چای را بخوریم! تا داغ است و سرد نشود! این صحبت را بکنیم تمام نشود ، بگذار نیمه کاره نماند، این مسأله را بگذار به انجام برسانیم و این معامله را انجام بدهیم که مشتری نپرد ، مگر اینها را نمی گوییم؟ چقدر بین ما و رسول خدا تفاوت است، چرا؟ چون او به معرفتی یا مولای دلیلی علیک را به آن رسیده، ما اینقدر معرفت داریم و همان مقدار نسبت به لوازم راه اهتمام داریم ، آن چه مرتبه ای از معرفت دارد؟ به همان مقدار. اون اصلا می گوید چرا زودتر خورشید زوال پیدا نمی کند؟ چرا زودتر خورشید غروب نمی کند؟ او این را می گوید در دلش.

