اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حب انسان به خدا شفیع او نسبت به خدا

14631
سال 1427

حب انسان به خدا شفیع او نسبت به خدا

19
  • کدام یک از اینهایی که دور پیغمبر بودند آمدند از پیغمبر سوال کردند که یا رسول اللَه! چقدر به معرفت ما اضافه می کنی؟ چه کار کنیم که این مغزمان رشد کند؟ در تمام این بیست و سه سال چند نفر آمدند به پیغمبر این را بگویند؟ در این بیست و سه سال چند نفر از این اصحاب آمدند به پیغمبر بگویند که یا رسول اللَه چه کار کنیم که معرفتمان نسبت به حقایق عالم وجود شکوفا شود؟ بین اعتبار و حقیقت فرق بگذاریم ، بین واقع و مجاز فرق بگذاریم ، چند نفر گفتند؟ همه گفتند دلمان درد می کند یا رسول اللَه دعا کن زنمان می زاید دعا کن و قرض داریم و می میریم و گرفتاریم دعا کن!‌ آنهایی که مقداری بالاتر بودند می گفتند یا رسول اللَه در بهشت جای خوبی به ما بده ، چند نفر آمدند این درخواست را کردند که معرفت ما را زیاد کن. فکر ما را بالاببر ، تشخیص اعتباریات را از غیر اعتباریات و مجاز را از حقیقت به ما بفهمان ، دنیا را از آخرت به ما بنمایان! مجاز بودن دنیا را بفهمیم ، دیگر پیش هر کسی سر تسلیم فرود نیاوریم. به آن ارزش واقعی خود برسیم، دیگر برای حطام دنیا سر ذلت خم نکنیم ، چند نفر آمدند این مطالب را به پیغمبر بگویند؟ هیچ کس ، یک دو سه تایی، یک چند تایی، یک جعفر طیاری بود و یک سلمانی و مقداد و عمار هم، این چندتا ، اینها همانهایی هستند که وقتی پیغمبر رفت سر جایشان ایستادند چرا؟ چون عقلشان که نرفته، ظاهر عوض شد، سناریو برگشت، ولی آنچه که در عقل اینها و مغز اینها و معرفت اینها بود سر جایش است، پیغمبر رفت علی نشسته اینجا ، تمام دنیا بروند. 

  • خدا رحمت کند مرحوم آقا و مرحوم آقای سبزواری، خدا رفقای گذشته را بیامرزد، عصر های جمعه بود اینها می رفتند بیرون همدان ، این قضیه را آقای سبزواری نقل میکرد برای ما، می گفت یکدفعه ما داشتیم از اینجا می رفتیم فلان شخص ، آن شخص الان زنده است حالا اسم نمی‌برم یک شخص بسیار محترم و بزرگوار ولی خیلی صاف و ساده ، و از رفقای سابق مرحوم آقا بوده و الان هم هست و حیات دارد و بسیار مرد خوبی است و خیلی صاف است، آقای سبزواری می گفت ما رفتیم اینجا و داشتیم می رفتیم به سمت باغ و اینها، به یک جا رسیدیم راه دو تا شد ما از آن طرف رفتیم، گذشت. هفتة بعد یا چند روز بعد مسیر ما دوباره به این طرف خورد ما آمدیم تا رسیدیم به سر این دو راهی ما شروع کردیم از این طرف رفتن، این آقا گفت که مسیر از سمت چپ است گفتیم بابا ما مال همدان هستیم تو چه می گویی ؟ گفت نه من می گویم مسیر از این طرف است، گفتیم بابا پدرت خوب مادرت خوب ما مال اینجاییم، هر چه گفتیم گفت نه مسیر آنجاست، گفتیم آخر به چه دلیل می گویی؟ گفت هفتة پیش که می آمدیم دو تا کبوتر داشت بالای سر ما می رفت ، الان دارند این کبوتر ها از این طرف می روند! جدی می‌گفت ها! کبوتر هم که اشتباه نمی کند و دارد می رود به سمت لانه اش گفتم خیلی خب حالا بیا برویم از این طرف اگر نبود بر می گردیم، حالا اگر شما در بیابان بروی و بگویند راه اینطرف است و یک گله گوسفند از این طرف می روند دنبال اینها راه می‌افتید؟ و بَه بَه چه گوسفند هایی! هر کدام هشتاد کیلو و صد تا هم گاو و پشت سرشان اسکورت می کنند پس باید از این طرف برویم ، آقایان مردم دنیا اینند ، آنهایی که علی را گذاشتند دنبال گلّۀ گوسفند رفتند ، حالا فهمیدید؟ چرا؟ به جمعیت نگاه کردند ، مگر در همان سقیفه آن شخص بلند نشد و گفت بابا علی در این وسط کجاست؟ شما دارید خلیفه تعیین می کنید علی کجاست؟ شنیدند همه یا نشنیدند؟ چند نفر ترتیب اثر دادند؟ هیچ کس ترتیب اثر نداد آن کسی که می شنود این مطلب را و ترتیب اثر نمی دهد او انسان است؟ او بشر است؟