اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

پرهیز از حالت توقع وطلبكاربودن درقبال پروردگار

14378
سال 1427
نسخه عربی

پرهیز از حالت توقع وطلبكاربودن درقبال پروردگار

9
  • امام صادق علیه السلام می فرماید: تروا رجل لا یخطیءُ بلام و لا واو خطیبا مسقعا وقلبه کاللیل المظلم مثل شب تار می ماند این همین ها هستند، همین آقای سخنران، خیلی خطیب است و خیلی مسقع است در کلام و در القاء خطابه ولی قلب تاریک! ظلمانی ، بروید قبرش را ببینید چه خبر است؟ ظلمت و کدورت ، حالا ما گرچه این مطالب را نمی فهمیم ولی بالاخره حرف اولیاء‌را بپذیریم! دیگر نگوییم که از مفاخر اسلام است، نیاییم بگوییم که کتابهایش را بخوانید! این حرفها را دیگر نزنیم! دیگر نیاییم کتابش را برداریم به عنوان کتاب نمونه. از میان این همه کتب و از میان این همه نوشته جات انتخاب کنیم. بفهمیم که بزرگان حرف بی خود نزدند، مصلحت اندیشی ها را کنار بگذاریم، ولایت را فدای دنیای دو روزه نکنیم امامت و مکتب شیعه را فدای مصلحت اندیشی های چند روزه نکنیم و قهر ولیّ نعمت خود را به خود روا نداریم ، ولیّ نعمت ما کیست؟ امام زمان است. کاری نداشته باشیم.

  • این یک عده ، عدۀ‌ دیگر، و تری الرجل مردی را می بینی که اصلا نمی تواند ما فی الضمیر خودش را با کلام بیان کند یعنی اینقدر الکن است خلاصه. نمی تواند آن چه را که در ضمیرش می گذرد بیان کند، اطلاعش نسبت به ترکیبات کم است کلام کم است ، آدم بیسوادی است خلاصه و قلبه یظهر کما... مثل چراغ قلبش می درخشد، چه کسی؟ مرحوم حاج هادی ابهری ـ خدا رحمتش کند ـ نمی توانست حرف بزند، سواد نداشت این بندة خدا، یک مهر درست کرده بود در جیبش، یک جا که می خواست امضا کند آن کیسه اش را در می آورد، مهر برایش درست کرده بودند مهر را می زد در آن مرکَّب و می چسباند روی کاغذ، امضاء‌بلد نبود بکند ولی همین حاج هادی ابهری قلبه کان یظهر، مثل چراغ قلبش می درخشد نیّات را خبر می داد و نفاق را از غیر نفاق تشخیص می داد. می آمدی به او سلام می کردی می گفت ای دروغ گو! خیلی هم رک بود! صاف حق را می گذاشت کف دست! از آن ترک های ! بی رودروایستی بود! مرحوم آقا خیلی به او تذکر می دادند که حاجی نکن ملاحظه کن حسابی کتابی ، نمی‌فهمید کار خودش را می کرد. می گفت من در این دنیا فقط یک عالم دیدم آن هم سید محمد حسین است یک سید بزرگوار است و آن هم سید محمد حسین است. خیلی صاف بود، خیلی هم به ما محبت داشت، ما در همان زمان، تقریبا حدود هفده سالمان بود که به رحمت خدا رفت، می نشستیم پیشش می گفتیم برایمان بگو قضایا تعریف می کرد و قصه ها تعریف می کرد از مسائل خودش ، گاهی اوقات هم یک شعرهایی پیشش می خواندیم خب درک عرفانی نداشت گاهی موقع ما کوچک بودیم سر به سرش هم می گذاشتیم! خلاصه آنها دیگر بماند!