اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

اهمیت زنده نگه داشتن قلب و نور بصیرت

14260
سال 1428
نسخه عربی

اهمیت زنده نگه داشتن قلب و نور بصیرت

8
  • من در زمان کودکی یادم است هیچ وقت یادم نمی‌رود، قضایا، اتفاقات. این حافظه یک دردسری است برای آدم، بعضی‌ها خب مسائل و قضایا را فراموش می‌کنند ما از خدا خواستیم نسبت به این مسائل حافظه‌ی ما را بگیرد البته خب گاهی اوقات انسان احساس می‌کند خوب است این‌ها باشد تا برای انسان عبرت بشود و بفهمد که چه بکند. من شاید حدودا هفت یا هشت سالم بود هفت سالم بود هشت سالم بود رفته بودیم جایی در یک منزلی، یک روز وارد منزل شدم از یک طرف هم شامّه‌ی من در آن موقع خیلی شامّه‌ی قویی بود و خلاصه اگر چیزهایی مخفی می‌شد برای ما آشکار بود. من وارد یک اتاق شدم احساس کردم که یک میوه‌ای الان در این اتاق است و متوجه شدم که وضعیت تغییر کرد مسئله تغییر کرد وضعیت عوض شد، رو کردم به آن شخص گفتم هان فلان چیز است؟ یک بچه‌ی شش یا هفت ساله، گفت نه یک همچنین چیزی نیست، کی گفته؟ فلان، آن شخصی که آن‌جا بود یکی آن‌جا بود، نه کی گفته؟ من دارم بویش را می‌شنوم می‌گوید کی گفته؟ بعد نگاه کردم دیدم یک نفر پشتِ درِ کمد قایم شده دارد همان را می‌خورد، من به روی خودم نیاوردم همین که داشتم می‌رفتم گفتم آن دوتا پایی که آن‌جا قایم شده پس این دوتا پا چیست؟ این کمد بود همه را نگرفته بود کمد نصفه بود از زانو به پایین پیدا بود و صدای ملچ و ملوچش هم می‌آمد هم گوشمان خوب می‌شنوید هم بینی ما خوب کار می‌کرد هم خلاصه علی کل حال. گفتم پس آن دوتا چیست؟ بعد آن شخص یک خورده خودش را این طرف و آن طرف کرد که من که آن دوتا پا را دیدم دیگر نبینم، علی کل حال رفتیم.

  • هیچ وقت این یادم نمی‌رود این برای من مهم نبوده این قضیه برای من مهم نبوده قضیه خیلی عادی بوده. رفتم یک کنار نشستم، این حالت را فراموش نمی‌کنم که در همان عالم بچگی شش سالگی چرا این که الان شصت سال از سنش گذشته باید این حرف را به من بزند؟ روی این نشستم فکر کردم، این برای من چیزی نبود، یعنی قشنگ یادم است مسئله‌ای نبود، بالاخره یک چیزی بود که بعدا می‌خوردیم ولی این‌که یک فردی که شصت سال از سنش گذشته، حالا گیرم بر این‌که من این را نمی‌فهمیدم این بو را احساس نمی‌کردم یا چشمم نمی‌افتاد حالا بر فرض هم این‌ها نبود این‌که یکی بیاید و در عالم خودش به خودش اجازه بدهد که یک مطلب خلافی را به یک بچه بگوید و بعد بچه بفهمد این خلاف است، این را نتوانستم هضم را کنم این را نتوانستم برای خودم درک کنم برای خودم نتوانستم این مسئله را به دست بیاورم، در همان عالم بچگی این فرد را در عملش محکوم کردم، این عمل عملِ چیست؟ خلاف است. اولا تو که این را داری، می‌توانی به من هم بدهی بیا آقا فرض کنید که این خورده، بیا این را هم تو بخور، نه! بگویی من برایت می‌آورم یا مثلا فرض کنید که این طور می‌شود، بعد این طور می‌شود یک جوری قابل [قبول،] اما من که فهمیدم و می‌فهمم یا یک روزی خواهم فهمید، حالا در همان روز نفهمم، این چطور می‌شود؟ ببینید! این حکایت از چه می‌کند؟ حکایت از این می‌کند که این بچه‌ی شش ساله اصلا مگر آدم است که آدم با او حرف بزند؟ حالا یک بچه شش ساله است یک چیزی هم بگوید به من بده، می‌رویم.