حیثیت ربطیه موجودات عالم
10خب شروع کرد حرف زدن و فلان و از احوالات واینها گفتن، یکربع و بیست دقیقه بود و بعدهم خداحافظی کرد رفت! گفت چه شد قضیه؟ رشید هجری آمده این جا این دارد میگوید شام چه خبر؟ یزید چه خبر؟ آن چه خبر؟ رفت به ابن زیاد گفت این کی بود؟ گفت این یکی از دوستان ما بود در شام، سوریه، مدتی بود ندیده بودمش حالا آمده بود با او حال و احوال کردم! گفت هان! فهمیدم قضیه را. برگشت منزل رفت نگاه کرد دید در اتاق قفل است در را باز کرد دید رشید بدبخت نشسته آن گوشه گفت کجایی بابا خسته شدیم در را بستی؟ تاریکی فلان! گفت حالا دیگر هر وقت میخواهی بیایی این جا بیا، هر وقت میخواهی برو هر کاری دلت میخواهد بکن خیالش راحت شد بنده خدا، دلش تاپ تاپ میکرد دیگر، این.
یک روز امام باقر علیه السلام نشسته بودند با اصحاب جابر بن یزید جعفی آمد نه جابر بن عبداللَه انصاری، جابر بن یزید جعفی، آن جابربن عبداللَه به این مراتب نرسیده بوده، آدم خوبی بوده بسیار آدم خوب و بزرگواری بوده ولیکن جابر بن یزید چیز دیگری بوده مراتبش اصلا فرق میکرده، شکل و سرشتش تفاوت داشت. آمد و شروع کردند صحبت کردن، یکی از افراد رو کرد به امام باقر گفت دیشب جابر منزل ما بود خیلی مطالب عالی گفت و فلان، یارو گفت اِ دیشب که منزل ما بود سومیگفت نه بابا ساعت فلان دیشب در خانۀ ما بود یکدفعه اینها به همدیگر نگاه کردند قضیۀ جابر لو رفت حضرت رو کردند به او که این کارها چیست که میکنی؟ از این کارها نکن اینها چیز نیست.
خب حالا شما میتوانید از این کارها بکنید؟ در عین این که نشستید در این جا ساعت ده و دو دقیقۀ شب سه شنبه عین این که در این جا حضور دارید در همین لحظه در فلان مجلس رفیقتان در طهران باشید؟ میشود؟ خب نمیگویم انشاءاللَه چون چیز مهمینیست ولی بنده خودم در ارتباط با بعضی از دوستان این مسئله را دیدم، در زمانهای گذشته در زمانهای سابق.

