اهمیت شناخت صحیح امور به دور از اوهام و تخیلات
7انسان به طور کلی شخصی است .....، چون اگر انسان بخواهد در شخصیت خودش نقش بازی کند خراب میکند خراب میکند من یک وقتی یک مقالهای میخواندم خیلی مقالهی جالبی بود مقاله راجع به هنرپیشگی و کیفیت و اینها بود البته خب مقصودم مسائل روانی و اینها بود، یک رشتهای را من داشتم یک وقتی چیز میکردم خب راجع به این قضیه هم در آن بود راجع به این مسائل هم در آن بود که چطور انسان میتواند تغییر شخصیت بدهد یعنی از یک شخصیت به شخصیت دیگر .... البته یک بیماری روانی داریم که [در] این بیماری انسان دارای شخصیتهای متفاوته میشود دو شخصیته میشود و خیلی بیماری صعب العلاجی است و بعضی میگویند که علاج ندارد اگر خیلی شدت پیدا کند، یعنی انسان در یک ساعت دارای یک شخصیت میشود با یک خصوصیات روحی، در ساعت دیگر به طور کلی شخصیت او عوض میشود به نحوی که اصلا از آن شخصیت قبلی هیچ گونه اطلاع ندارد اصلا به طور کلی فراموشی برای او پیدا میشود که این اصلا که بوده و چکار کرده و اصلا به طور کلی ....! یعنی یک انسان تبدیل به انسان دیگر میشود با اعمال و کارهای متفاوت.
یک وقتی من یک قضیهای را میخواندم در همین رابطه که یکی از همین هنرپیشهها و بازیکنان خارج و اینها داشت [با] یک قطار مسافرت میکرد، یک شخصی یا یک زنی در آنجا نشسته بود در مقابلش، خب این را میشناخت، راجع به نقش او شروع کرد با او صحبت کردن که شما چطور میتوانید نقش مثلا یک شخصی را به این نحو بازی کنید و چطور میشود که فرض بکنید که انسان میتواند خودش را در آن موقعیت قرار بدهد و اینها؟ راجع به این قضیه از او سوال کرد. این وقتی که برای او توضیح میداد راجع به اینکه انسان باید در خودش یک تغییراتی به وجود بیاورد یک دگرگونیهایی به وجود بیاورد وضعیت خودش را عوض کند و برود و کم کم خب این هنرپیشه و بازیگری هم بالاخره فوت و فن دارد کلاس دارد که چطور انسان بتواند تغییر ماهیتی بدهد در افکارش در صفاتش در کارهای خودش و موقعیت خودش را پس و پیش کند با موقعیت آن موردی که باید برای او بازی دربیاورد این [زن] خوب متوجه نمیشد [آن هنرپیشه] گفت حالا من برای شما یک مثال میزنم تا [با] این مثال متوجه بشوید. بعد شروع کرد از توی ساکش از توی آن چمدانش یک حوله درآورد گفت این چیست؟ نشان داد به او، گفت این حوله است گفت من حالا این حوله را تبدیل به یک بچه میکنم و شما نگاه کن که این قضیه چگونه به این کیفیت شکل پیدا میکند، شروع کرد حوله را جمع کردن و این طرف کردن و آن طرف کردن و در عالم خودش شروع کرد حرف زدن که او هم بفهمد و این حرفها، گفت این سرش است این حالا پایش است حوله حوله بود بعد این حوله را این طرف و آن طرف کرد بعد شروع کرد صدا درآوردن! گفت چرا داری گریه میکنی؟ اصلا همینطوری! بازی بازی! تئاتر چیست؟ فیلم همین است! بازی!

