حقیقت مساله ظلّ و سایه در اصطلاح اهل معرفت
8حضرت آدم، جدّ ما وقتی به اغوای شیطان گندم را خورد، گفتند: حالا که گندم را خوردی و به حرف ما گوش ندادی، از بهشت بیرون برو و ببین دنیا چه خبر است! تا آمد، مواجه شد با دعواها و اختلافها و ... هابیل و قابیل به جان هم افتادند و قابیل هابیل را کشت.
آدم آمده بود در این عالم روزگار را بگذراند یک چند مدتی، ماه عسل و ...، بچّه تربیت کند و ... بچهها تا کوچک بودند مشکلی نداشت اما همین که بزرگ شدند، یکی گفت: این را میخواهم، دومی گفت: آن را میخواهم. کاش همچنان بچه میماندند و دردسر برای پدر و مادر درست نمیکردند! حضرت آدم جد ما هم بنده خدا گرفتار همینها شد تا آمد به اینها زن بدهد شروع شد، گفت من چه کنم! میزنم و .... بالاخره هم کار دست داد زد برادرش را کشت برادر برادرش را کشت .....
هارون الرّشید به فرزندش میگوید: اگر تو هم با من در قدرت رقابت کنی، سرت را از تن جدا میکنم. کسی نمیتواند با سلطنت من شوخی کند. سلطنت عقیم است؛ یعنی قابل واگذاری نیست. الملک عقیم یعنی سلطنت بچه برنمیدارد که حالا رفت یکی دیگر جایش بیاید وقتی من از سلطنت افتادم انگار دیگر تمام شده چیزی جایش ندارد که به من بدهند تا وقتی که بر این تخت قرار گرفتم سلطان هستم، امر میکنم و ... ولی وقتی که مرا از این سلطنت انداختند حالا غریبه از این سلطنت بیندازد یا بچه بیندازد فرقی نمیکند هر دو یکی است سلطنت بر بچه ترجیح دارد، سر فرزند را میبرم ولی سلطنت از دست نمیدهم! خیلی صریحاً میگوید، صاف گفت، آنچه در دلش هست گفت تا حساب کارشان را بدانند دیگر خلاصه بچهها و بزرگترها بدانند.
حضرت آدم، اوّل گریه و زاری کرد و خدا توبهاش را پذیرفت و فرمود: حالا که به زمین آمدی، باید سختیهای این دنیا را هم بکشی و او مدّتی ماند و این دنیا به مذاقش شیرین آمد. دید اگر گرفتاری نداشته باشد، بد هم نیست. شبها یک جور خوب است، روزها جور دیگر. بعدازظهرهایش یک جور خوب است! اینگونه نیست که همه چیز دنیا بد باشد! اگر سختی و دردسر دارد، لذّت هم دارد. مدتی ماند تا اینکه بالأخره جناب ملک الموت آمد و نامه پایان عمر او و افراد دیگر را به او نشان داد که خدا برای تو و حوا و فرزندانت چند سال عمر نوشته است.

