حقیقت مساله ظلّ و سایه در اصطلاح اهل معرفت
9آدم در حال نگاه کردن به نامه بود که ناگهان چشمش به حضرت داود افتاد و دید عمر داود را سی و دو یا سی و چهار نوشته است! ناراحت شد. کارهای خدا عجیب است، اصلًا به آدمیزاد نمیخورد! به یکی مثل حضرت لقمان دو هزار سال عمر میدهد و دیگری مثل حضرت نوح فقط هشتصد و پنجاه سال رسالتش طول کشید! وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عاماً العنکبوت، ١٤ چقدر قبلش در میان بود، دیگر در آیات نداریم و در بعضی از روایات دیدم عمر حضرت نوح بیش از هزار سال بوده. فقط هشتصد و پنجاه سالش را به نبوّت و پیغمبری گذراند، (این روزها، این حرفها را انکار میکنند و میگویند: مگر میشود؟ هنرشان این است که بگویند: مگر میشود؟!) یکی هم مانند حضرت داود با آن همه مقام سی و دو یا سی و چهار سال.
گفت: خدایا! چطور تقسیم کردی؟ جدول ضرب کردی؟ ... آن فرزند من نوح، هزار و اندی سال عمر کند و داود سی و چهار سال. این کجاش با عدل میسازد؟ و ...
خدا گفت: کاری ندارد، خیلی دلت میسوزد عمر خودت را که ما زیاد کردیم، چند سالی از عمر خودت اضافه کن، ما قبول میکنیم.
گفت: قبول، ده یا بیست سال دلش نیامد بیشتر اضافه کند به عمر حضرت داود اضافه کرد. سر وقتش که شد عزرائیل آمد، گفت: بفرما! حضرت آدم گفت: کجا؟ وقتش نشده. عزرائیل گفت: چطور؟ آدم گفت: عمر من اینقدر بود. گفت: ده بیست سال بخشیدی و خرج کردی، به حساب بانکی بچهات گذاشتی! گفت: نه، قبول ندارم (یادش رفته بود، دنیا به او خوش گذشته بود، آن کسی که وقتی از آن دنیا آمده بود، گریه و ناله میکرد تا توبهاش قبول شود، حالا نمیخواهد از این دنیا برود. عجیب است واقعا! بالاخره آنها پیغمبر بودند، حضورشان در این دنیا را شاید باعث ارتقاء مقام میدانستند، این مطالب هم هست! البته مقداری شوخی میکنیم. به هر صورت به آنها خوش گذشته بود، الآن نبودند، شاید اگر الآن به جای ما بودند، میگفتند خدایا زودتر قضیه را خاتمه بده، آن زمان این درگیریها نبوده و این قضیهها نبوده و ..... ملک الموت هم برگشت نزد خدا و گفت: او یادش رفته است، یا حافظهاش را برگردان یا مرا از دست او نجات بده! خدا گفت: عیب ندارد، از رحمت ما که کم نمیشود، هم عمر داود را زیاد میکنیم و هم این را ندیده میگیریم. بیست سال دیگر هم به او بده! اما بعد از بیست سال ردخور ندارد، بعد از بیست سال که عزرائیل آمد، گفت: به کس دیگری که نبخشیدی؟ گفت: نه، ظاهراً دیگر باید تشریفمان را ببریم.

