لزوم تدبّر در مطالب اولیاء الهی و تمسک به سیره آنها
15اینها روز قیامت میخواهند سر ملائکه را کلاه بگذارند! میگویند: ما مستضعف بودیم، مطلب دستمان نبود، دیدیم مجالس اینگونه است و همه افراد خوبی هستند، گفتند: این را امضا کن و آن را امضا کن، ما هم رفتیم و حرکت کردیم الم تکن ارض اللَه الواسعه آیا امکانات و کتاب و کتابهای دیگر نبود؟ چرا فقط یک کتاب را خواندی و به یک جهت توجّه کردی و به یک قسمت رفتی؟ ما که در همان شهر تو، برای تو مجالس متعدّد گذاشتیم، یک شب هم میرفتی در یکی از آنها، ببینی چه خبر است و چه حرفی میزنند، تو رفتی و نخواستی یا اینکه گفتی من اصلًا پایم را در آنجاها نمیگذارم، اینجاها مربوط به آقای طهرانی است! زمان سابق را عرض میکنم، چون بنده در جریانات ایشان بودم، همان سابق میگفتند: آن مجالس نرو! اصلًا مجالس اینها مسأله دارد! یک دفعه هم حرف آن بزرگ را میشنیدی و کتاب او را میخواندی و یک بار هم از روی اخلاص، کینه را کنار میگذاشتی، مطالبی را که گفته شده میخواندی، حالا نه مطالب ایشان، بزرگان و عرفا، در این زمینه کتابهای زیادی دارند؛ مگر کم از بزرگان و عرفا آمدند؟ یا اینکه نه، از اوّل چشمت را بستی و گفتی فقط این درست است و هر کس غیر از این بگوید غلط است.
خدا را شاهد میگیرم.
تاکنون نشده یک نفر بیاید از مرحوم پدر و یا اساتید نزد من بدگویی کند و من نشنوم و از همان اول بگویم برو گُم شو، نه! گوش میدهم و اگر بدانم، جواب میدهم و اگر نه، میروم و تحقیق میکنم و میگویم مسأله اینگونه است. تا امشب اتفاق نیفتاده، با اینکه صددرصد مطمئن هستم و اطمینان من هم اطمینان کشک نیست! اطمینانی است که بالاخره خودمان در این برنامه هستیم و دو کلمهای خواندیم، اگر بیشتر از دیگران نباشد، کمتر نیست، در حدّ اطلاعاتمان، بالاخره دو صفحهای را خواندیم و تجربهای داریم و خبری میدانیم، در عین حال اگر کسی شبهه و مطلب و نظری داشته باشد، گوش میدهیم، نه الان بلکه در زمان مرحوم آقا یک نفر از بستگان آمده بود یک ایرادی گرفته بود بر ایشان، که ایشان در فلان قضیه فلان حرف را زدهاند و ما خلافش را شنیدهایم، گفتم: در فلان قضیه اطّلاع ندارم و میروم تحقیق میکنم؛ نگفتم که تو به پدر من حرف میزنی؟ بلند شدم آمدم مشهد و از ایشان سؤال کردم، ایشان فرمودند: مسأله به این کیفیت نبوده، قضیه اینگونه بوده و در همان موقع من آن مطلب را گفتم، در جریان این قضیه نبودم بعد آن مطلب را گفتم. رفتم سراغ فرد دیگری که او هم در همین قضیه دخیل بوده و نظر او را سؤال کردم، وقتی که مطلب برای من روشن شد با آگاهی رفتم و به آن شخص گفتم: مسأله به این کیفیت بوده، اگر هم یک مطلبی بوده تقصیر ایشان نبوده و مسأله مربوط به افراد دیگری بوده که آمدهاند از طرف ایشان اظهار نظر کردهاند. حالا این بهتر است یا اینکه میگفتم بله! این حرفها! نه، انسان باید نه جمودی داشته باشد، نه تعصب. برای چه انسان تعصب داشته باشد؟ مگر ما ترسی داریم که تعصب داشته باشیم؟ تعصب همیشه آنجایی است که ترس است، تهجّر و دُگمی همیشه آنجایی است که دست انسان خالی است، انسانی که دستش پُر است، تعصب ندارد. مطلبی داری، بگو! آن کسی که دستش خالی است، مشتش رانگه داشته و باز نمیکند، چون باز کند خبری نیست، مشتش را نگه داشته و میگوید: کسی حق ندارد حرف بزند، کسی نباید ایراد بگیرد. مطلب همین است! تو سرتان میزنیم! میکشیم و چماق میزنیم و تبعید میکنیم، داد و بیداد! چرا؟ چون خالی است، چون مسألهای نیست، چون مطلبی نیست، چون در مقام بیان انسان نمیتواند پاسخگو باشد، از همان دفعه اوّل با این قضیه برخورد میکند و ارتباط خود را با مخاطب میبندد که جلو نیاید، اگر بیاید رسوا میشود. از همان اول ارتباط را میبندد این در یک طرف آن در طرف دیگر!

