
معرفت پروردگار متوقف بر تحقق سنخیت میان عبد و رب - ج17
1 دیدگاه وبینش توحیدی نسبت به عالم وجود هنگامی برای فرد حاصل می شودکه میان هویت وتعیّن او با وجود مطلق وبسیط سنخیت حاصل شود. 2 ذکر حکایتی در ارتباط با دیدگاه نادرست یکی از افراد معروف نسبت به موقعیت ظاهری ائمه علیهم السلام وپاسخ مرحوم علامه طهرانی به او. 3 فرمایش مرحوم علامه طهرانی به مرحوم علامه طباطبایی در ارتباط با سخت ومشکل بودن معاشرت با برخی از افراد وتأثیرات سوءآن. 4 یکی از مهمترین دستورات در مسیر سیر وسلوک الی اللَه رعایت صمت وسکوت می باشد. 5 کیفیت مناجات وخضوع بندگان حقیقی پروردگار متعال در کلام امیر المؤمنین علیه السلام. 6 فرمایش مرحوم علامه طهرانی درارتباط با علو مقام وجایگاه علامه طباطبایی. 7 ذکر حکایتی در ارتباط با اینکه سالک راه الهی هیچ گاه نباید موجودات پروردگار متعال را به دیدۀ حقارت بنگرد. 8 ذکر روایتی از پیامبر اکرم صلی اللَه علیه وآله وسلم درارتباط با دشواری سکرات مرگ برای سه دسته از افراد.
معرفت پروردگار متوقف بر تحقق سنخیت میان عبد و رب - ج17
3من یک وقت یک شخصی را در تهران دیده بودم خدمت مرحوم آقا آمده بود به اتفاق یکی از آقایان معروفی که الآن در تهران است و مسؤول یکی از این مدارس علمیه است در تهران، آدم خوب و صاف و با اخلاصی است، ولی خب علی کل حال میزان مدرکات انسان متفاوت است، دیدم خیلی هم به ایشان احترام میگذارند، در تهران آمده بودند منزل مرحوم آقا.نمیدانم به چه مناسبتی امده بودند، نفهمیدم.
بله! این شخص از این شب کلاهیها بود و یک قبای کوتاه و یک عبا هم روی دوشش بود. از صحبتهایی که می کرد من خیلی خوشم نیامد، خیلی خوشمان نمیآمد. مدام از خودش دم می زد یعنی: من برایش دعا کردم و من برای این دعا میکنم و انشاءاللَه دعا میکنیم مشکلش حل شود و از این فیلمبازیها.
بعد این قضیه گذشت تا اینکه مرحوم آقا مشرّف شدند به مشهد، یک روز یکی از همین دوستان مرحوم آقا که الآن هم در مشهد است و معمم است آمد به ایشان گفت که: آقا فلانی آمده در اینجا و خیلی با حالت ابتهاج و اعزاز و اکرام و خیلی با حال احترام، بله! به من گفت که: از آقا وقت بگیر که بیاییم منزل. گفتم: مگر بابای ما بیکار است -حالا یک تعبیری آوردم نمیگویم- که تو برداری و هر کسی را بیاوری؟! یک دفعه رنگش قرمز شد و برافروخته شد و ما هم که لر هستیم دیگر، گفتیم بابا مگر... . گفت: حالا شما برو به آقا بگو. گفتم: چشم حالا که شما امر میفرمایید ما میرویم میگوییم. رفتیم گفتیم که فلانی میگوید که: آقای فلان آمدهاند و خلاصه برای دیدن بیایند. ایشان یک فکری کردند و گفتند: خیلی خب بگو یک ساعت به غروب بیاید. در همان اتاق پایین کنار زیر زمین، آن موقع آنجا افراد می آمدند. هنوز آن منزل بعد گرفته نشده بود.
