معرفت پروردگار متوقف بر تحقق سنخیت میان عبد و رب - ج17
7یک روز مرحوم آقا میفرمودند: من خدمت علامه طباطبایی بودم این مطلب را به علامه عرض کردم که آقا انسان گاهی اوقات با بسیاری از آن افراد، با بسیاری از افراد برخورد میکند و آنقدر این برخوردها سخت است و در حال او تأثیر میگذارد که حاضر است قطع رابطه بشود و آن شخص هر چه میخواهد پشت سر او بگوید و این را با جان و دل بپذیرد ولی ارتباط برقرار نکند؛ یعنی میگوید تو هر چه میخواهی پشت سر من بگو-خدا خیرت بدهد-ولی جلو نیا، از همان بیست متری، از همان سی متری فحش بده، سب کن، نامه بنویس، نمیدانم هر چه میخواهی بگویی بگو مخلصت هستیم، دستت را هم میبوسیم ولی... .
مرحوم علامه میفرمودند: بله همینطور است. ایشان هم مثل اینکه به این قضیه و درد مبتلا بودند.گفتند: بله بله مسئله همینطور است. با آنهایی که تابحال وصل بود میبیند اصلا دیگر سنخیت ندارد، اصلا نمیتواند، به هیچ وجه نمیتواند ارتباط برقرار کند. اصلا تا دیروز برای دیدن او لحظهشماری میکرد، اظهار اشتیاق میکرد، رفیقش به حساب میآورد، او را رفیق به حساب میآورد، با او مینشست و دل میداد و قلوه میگرفت و حرف میزد، صحبت میکرد، برای...، ولی میبیند از الان دیگر اصلا نشستن با او کلافهاش میکند و نمیتواند ، دیگر تحمل نمیتواند بکند، او را سنگین میکند، نفس او دیگر او را نمیپسندد، دیگر قبول نمیکند، از او فرار میکند به این طرف و آن طرف به وسائلی که برخورد نکند. عجیب است ها! واقعاً عجیب است! نمیتواند، دیگر آن حال و هوا نمیتواند برای او شرایط گذشته را بوجود آورد.
مرحوم آقای حداد میفرمودند: من حاضر هستم چهار هزار دینار بدهم، به یکی از این ادارات دولتی مراجعه نکنم؛ یعنی رفتن در ادارات -لابد منظور ایشان ادارات عراق بود دیگر، حکومت بعثی و اینها- صحبت کردن با این افراد، حرف زدن با اهل دنیا –حالا این یک مثال بود چیزهای دیگر هم هست.- اینطرف و آنطرف انداختن، از این دفتر به آن دفتر، از این اتاق به آن اتاق، از این چیز به آن چیز، اصلا این... ، این حرف را کسی میفهمد، این حرف را کسی میفهمد که یک ذره از آنچه را که به او دادند به این هم بچشانند، یک در میلیون از آن چیزی که به او دادند به این بچشانند آنوقت میتواند از داخل خانهاش بیرون بیاید یا نیاید؟! این را او میفهمد. اما آن کسی که اصلا اگر با کسی صحبت نکند، اگر کسی بیرون نرود، اگر از صبح تا شب با این و آن حرف نزند انگار آن روز را با مردن به سر آورده، اگر هر جا میگیرد مینشیند این چانهاش تکان نخورد انگار مرگ او را گرفته است [این را او نمیفهمد.]

