اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

منشا رغبت و نگرانی امام سجاد علیه السلام از خداوند متعال

14471
سال 1429
جلسات
نسخه عربی

منشا رغبت و نگرانی امام سجاد علیه السلام از خداوند متعال

10
  • مرحوم شیخ بهایی اشعاری دارد ظاهرا آن طوری که در ذهنم است در کشکولش [است‌] راجع به [حدیث‌] حب الوطن من الایمان، که وقتی رسول خدا می‌فرمایند حب وطن از ایمان است، ایشان اشعاری دارد که می‌فرماید قدری که در ذهنم است این وطن مصر و عراق و شام نیست این وطن شهری است کان را نام نیست این وطن وطن چیست؟ وطن لا اله الا اللَه است. که ما از آن عالم الَست که وطن لا اله الا اللَه ما بود، أَ لَسْتُ بِرَبِّكمْ قالُوا بَلى‌ الأعراف، ١٧٢ در شهادت به توحید که خدای متعال از همه‌ی افراد چه بد و چه خوب چه صالح و چه طالح چه مومن و چه مشرک، از همه‌ی افراد و همه‌ی موجودات و همه‌ی ممکنات، اقرار به توحید و اقرار به ربوبیت خود را گرفت و آن‌ها در کانون خودشان [این اقرار را کردند.] این وطن وطن لا اله الا اللَه است. وطن لا اله الا اللَه وطنی است که انسان از آن‌جا آمده، آمده در این‌جا گیر افتاده، گیر افتاده! عرفا می‌گویند بیا این گیر را دربیاور، ما هی می‌آییم این گیر را ادامه می‌دهیم، هی می‌رویم سراغ این، هی می‌رویم سراغ این، هی می‌رویم سراغ آن. آقا تو را خدا بیا به داد ما برس گرفتاریم فلانیم قرض داریم موقعیت ما گیر کرده.

  • بعد از انقلاب یک روز ما رفته بودیم منزل یکی از ارحاممان، او هم یک آدم معنونی بود معممی بود فرد معروفی بود الان به رحمت خدا رفته است پسرش در یکی از همین ادارات و این‌ها مسئولیتی داشت الان هم پسرش هست. آن شخصی که این در تحت آن مسئولیت بود، مرد خوبی بود، اتفاقا بسیار شخص خوبی بود از همان افرادی که آن موقع بودند خیلی آدم‌های خوبی بودند که در سابق بودند و بعد از انقلاب و این‌ها، من هم می‌شناختم آن‌ها را، آن شخصی که وزیر بود و بسیار آدم خوبی بود و بعد هم شهید شد، ظاهرا در همان میدان سرچشمه و این‌ها که منافقین و این‌ها قضیه را به وجود آورده بودند ایشان هم جزو همان افراد بود، مرد بسیار خوبی بود، مرحوم قندی. این در تحت آن سازمان ایشان بود آن شهید می‌شود و بعد کسی دیگر می‌آید خب افرادی که می‌آیند طبعا یک تغییرات و تحولات و چیزهایی پیدا می‌شود. حالتی را که من از این شخص دیدم، این‌که پدر این بود، افراد دیگر هم نشسته بودند معمم بودند این‌ها حدود بیست نفر از معروفین ائمه جماعات طهران بودند. حالت اضطرابی که من در این بنده خدا دیدم که نگران بود حالا شغل بچه‌ی من چه می‌شود؟ حالا که آن به اصطلاح .....! نمی‌گفت آن بنده خدا شهید شده و فلان و این بساط ....! حالا شغل بچه‌ی من چه می‌شود؟ حالا نمی‌دانم وضعیت بچه‌ی من چه می‌شود؟ برای فلانی نگرانم! همین طور دستش را این طور به هم می‌مالید و ما هم هی می‌خندیدیم ما هم که دنبال یک همچنین چیزهایی [بودیم‌] هی می‌خندیدیم، پیرمرد نگاه کن هشتاد سال سن از او گذشته، هشتاد سال بفرما این توکل! به این می‌گویند توکل، به این می‌گویند توحید، به این می‌گویند توجه، توجه. بابا بچه‌ات که نرفته در خیابان بخوابد! حالا بر فرض هم برود در خیابان، مگر چیست؟ چیست قضیه؟ می‌دانید؟ قضیه این است که هشتاد سال ما در دنیا زندگی کردیم رشد نکردیم. هشتاد سال مدعوّ ما و مخاطب ما که بوده؟ اهل دنیا بودند و بودند و واقعا بودند واقعا این طور بودند واقعا به این کیفیت بودند. هشتاد سال ما این جور بودیم و این جور هستیم، تا یک وضعیتی عوض می‌شود یک بنده خدایی تغییر پیدا می‌کند .....! اضطراب! اصلا اضطراب جوری بود که همه را تحت الشعاع قرار داده بود به اصطلاح افرادی که در آن‌جا بودند چیز شده بودند، متوجه شده بودند که اصلا این .....! هی می‌گفت شغلش را چه می‌کند؟ نمی‌دانم شغلش چه می‌شود؟ شغلش ....؟ نه بابا! طوری نشده تا حالا هم زنده است، بنده خدا دارد زندگی می‌کند وضعش هم بد نیست، بنده اطلاعی که ندارم بالاخره.