اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

علت نگرانی امام سجاد علیه السلام ازخواندن خداوند متعال

14501
سال 1429
جلسات

علت نگرانی امام سجاد علیه السلام ازخواندن خداوند متعال

20
  • هان؟ نه! امام می‌فرماید تمام این‌ها غل و زنجیرها و کدورت‌ها و ظلمت‌هایی است که وجود مرا گرفته است و من در مقابلِ با آن مقام طهارت و قدسِ تو، از درون خود شرمنده هستم که خدایا چطوری می‌خواهم با تو برخورد کنم؟ خب مقام بزرگی به جای خود. این مسئله است که در درونم اصلا نمی‌توانم اجازه بدهم به خودم که بتوانم با تو صحبت کنم و به تو رو بیاورم، خدا بگوید چه جوری رو بیاوری؟ با این گرفتاری‌های خودت با این تعلقات خودت داری دنبال من می‌آیی و به فکر خودت هستی؟ به فکر شخصیت خودت هستی؟ به فکر آن موقعیتی که به دست آوردی؟ هان؟ که یک وقتی از دست ندهی! به فکر آن هستی؟

  • مرحوم آقا می‌فرمودند روزی شخصی آمده بود پیش مرحوم قاضی، از این آقایان، گفته بود که دستور العمل می‌خواهم مرحوم قاضی فرموده بودند خب بسیار خب، فردا یک زنبیل دستت بگیر برو در این کوچه‌های نجف هر چی پوست هندوانه و پوست خربزه و آشغال سبزی هست، همه‌ی این‌ها را در زنبیل بریز و ببر خانه، زنبیلت پُر بشود، همه را که نمی‌توانی ببری خانه. گفت باید این دستور را عمل کنیم چاره نداریم، اولا رفت عبایش را عوض کرد خب این عبای ما زیرش پیدا است حتما باید زیر آن لباس بپوشیم نپوشیم نمی‌شود مشکل پیدا می‌شود این عبای خاشیه می‌گویند رفت یک عبای کلفت وسط تابستان عبای زمستان را پوشید عبای کلفت و نمدی که به هیچ وجه این زنبیل که می‌گیرد چیزی پیدا نباشد، بسیار خب گرفت و رفت و جمع کرد و گفت خب در این‌جا دستور عمل شده، نگفتند که زنبیل را روی سرت بگذار گفتند که زنبیل دستت بگیر و برو جمع کن، جمع کرد و رفت پیش مرحوم قاضی خیلی خندان و شاداب و بله دیگر از [عهده برآمدیم ...] ایشان یک نگاه کردند گفتند زنبیل را کجایت گذاشتی؟ تا نگاه کرد ... گفت زنبیل زیر عبا نه! بیرون عبا! فردا برو زنبیل را بگذار بیرون عبا، گفت عجب گیری افتادیم ها! آمدیم بیاییم ....، آقا دارد همه‌ی دنیا و آخرت ما را از ما می‌گیرد، تمام این احترام و بیا و بروهایی که کسب کرده بودیم و این‌ها، همه‌ی آنها دارد [از بین می‌رود] حالا داشت می‌رفت نگاه می‌کرد رسید به دم یک سطل، رفت آن‌جا ایستاد، دید یک آقایی دارد می‌رود، ایستاد، بگذار بیاید برود وقتی که رفت یواش یکی برداریم بگذاریم، بعد رفت سر یک کوچه دوباره ایستاد، دید دو نفر دارند می‌آیند، آقا سلام علکیم! حال شما! زنبیل دستت است؟ آمدیم برویم یک چیزی بخریم و ببریم برای زن و بچه و فلان، تا این‌ها رفتند دوباره چیزی برداشت و رفت.