اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

علت نگرانی امام سجاد علیه السلام ازخواندن خداوند متعال

14501
سال 1429
جلسات

علت نگرانی امام سجاد علیه السلام ازخواندن خداوند متعال

21
  • فردایش رفت پیش مرحوم قاضی خب این دفعه [زنبیل بیرون عبا بود و ...] گفتند ا می‌ایستی سر کوچه وقتی طرف رفت برمی‌داری؟ نخیر! این دفعه باید .... گفت عجب! این مثل این که همراه ما است هر جا می‌رویم ما را ول نمی‌کند! روز سوم رفت و زنبیل هم بیرون، دیگر بنا گذاشته بود می‌خواست برود کار انجام بدهد، خلاصه رفت و انجام داد، خیلی دیگر بر او سخت گذشت، گفتند که آقا این‌ها را کجا می‌برید؟ گفت برای بز خانه‌ی خودمان! خانه بز داریم! یک جوری باید جلوی مردم درستش کنیم! یارو می‌گوید چه شده؟ هوا گرم شده مثل این که ....؟ بعد [رفت‌] پیش مرحوم قاضی، گفت بابا دیگر چه؟ این هم بیرون و همه دیدند، گفت وقتی که داشتی برمی‌داشتی در دلت چه می‌گذشت؟ ای داد بیداد این دید! دوباره برو! خلاصه بنده خدا بعد از چند دفعه، آمد پایین. البته خدا هم دستش را گرفت، توفیقی بود که دستش را گرفت، بعد مرحوم قاضی گفت که بد نشد کم کم دارد قضیه درست می‌شود. این‌ها آن‌هایی هستند که به داد آدم می‌رسند این‌ها آن‌ها هستند والّا این‌که آقا بفرمایید دو قدم بالاتر و دو متر بالاتر و برای آقا چایی بیاورید! این‌ها آدم را درست نمی‌کند این‌ها آدم را از بین می‌برد، کوچه باز کنید و برای آقا صلوات بفرستید، یکی دوتا ده‌تا سی‌تا! این‌ها مشکل [ی را] حل نمی‌کند فایده‌ای برای انسان ایجاد نمی‌کند. این‌ها اولیایی که می‌آیند و نیشتر می‌زنند همان جا، عبره را در همان نقطه در همان محل داء، آخر الدوا الکید، در آن نقطه آن عبره و سوزن را وارد می‌کنند تا این‌که این همان طوری که عرض کردیم از خود و شئونات رها بشود آزاد بشود آن وقت بعد از این مدت ......

  • این قضیه را که مرحوم آقا نقل کردند؟ این هم دیگر برای ختام مجلس و متبرک بشویم به کلمات مرحوم آقا، این قضیه را هم عرض کنیم که بنده خودم از ایشان شنیده بودم در یک .....، از مرحوم آقا شیخ محمد حسین کمپانی ظاهرا در مقدمه‌ی کتاب توحید علمی و عینی این قضیه را آوردند آن طور که به نظر می‌رسد، که یکی از دوستان مرحوم آقا شیخ محمد حسین که بنده ایشان را دیده بودم مرحوم آقا سید محمد رضا خلخالی بوده، ایشان نقل کرد که به توسط همان حزب بعث و این‌ها ایشان را هم خلاصه شهید کردند در زندان و این چیزها ظاهرا شهید کردند. ایشان برای مرحوم آقا نقل می‌کردند که یک روز در ظهر گرما، در نجف داشتند می‌گذشتند، از همان حویش از همان محله‌های نجف، دیدند که مرحوم آقا محمد حسین کمپانی ایشان هم از اول مدرسین علمای نجف بود دیگر، در این سطح، به‌ اعتقاد من کسی از ایشان در زمان اعلم نبود ایشان دارد می‌رود و این دارد دنبال یک چیزهایی می‌گردد رفتم دیدم یک مشت پیاز ریخته شده وسط این میدان، دارد یکی یکی می‌دود دنبال این پیازها و برمی‌دارد می‌گذارد روی قبایش، آن پاکتی که در آن پیاز بود آن پاکت پاره شده بود پیاز خریده بود و برده بود، این بزرگان می‌رفتند مایحتاجشان را خودشان می‌خریدند خودشان تهیه می‌کردند، دارد دنبال این می‌دود رفت یکی را گرفت دید آن یکی پیاز رفته از آن طرف و از آن طرف و بعد خلاصه یک کیلو پیاز بود برداشت و دارد می‌خندند خوش است و هر هر می‌خندد و دنبال پیازها می‌دود، این را بگیر آن را بگیر این هم رفت کمک کرد پیر بود دیگر، پیرمرد بود دیگر ایشان این هم آن موقع جوان بود، می‌گفت رفتم کمک کردم و چندتا ما برداشتیم و آوردیم و گفتیم آقا چرا می‌خندی؟ گفت یاد یک قضیه‌ایی افتادم که این موجب خنده‌ی من شد.