اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تبیین معنای ثواب و گناه

14177
سال 1430
نسخه عربی

تبیین معنای ثواب و گناه

18
  • قضیه صدر اصفهانی را گفت و یک حکایتی را نقل کرد که در این که انسان باید قدر ولی نعمت خود را بداند و خیلی آدم بی سلیقه‌ای بود که این قضیه و این حکایت که اصلًا ربطی ندارد به عنوان شاهد مثال، این همه ما قصه داریم داستان داریم مطلب داریم، یک روز صدر اصفهانی محلّ مراجعه افراد بود و یک بارگاهی داشت و منزل بزرگی داشت، حیاطی داشت ساختمانی داشت خیلی بزرگ، یک روز نشسته بود و نگاه کرد یک طلبه سیدی از در وارد شد، از در وارد شد و آمد به سمت او، آمد به سمت او، و دوباره برگشت تقاضایی داشت حالا هر چه بوده قضیه از این قرار بوده که روزی این طلبه داشته در خیابان می‌رفته و چشمش به یک دختر جوانی می‌افتد و مفتون می‌شود و خلاصه این هم کسی را نداشت، وضع مرتّبی نداشته، موقعیتش موقعیت مناسبی نبوده، میرود در منزل و مسئله را به مادرش می‌گوید و فلان و مادرش می‌گوید ای داد بیداد و فلان و این خصوصیاتی که تو می‌گویی این اصلًا مربوط به فلان و فلان تاجر اصفهان است من این را می‌دانم این مربوط به او است و اصلًا مگر امکان دارد و مگر چی و فلان و خوب دیگر این آثار خلاصه تصوّرات و تخیلات و اینها بر این جوان هجوم می‌آورد 

  • تا این که بیمار می‌شود، بیمار می‌شود روزی یکی از روزها این یک شخصی ظاهراً می‌آید در منزل و مسئله را می‌فهمد و می‌گوید هیچ راهی نیست جز این که این مطلب را ببرید و عرض حال را به صدر اصفهانی بکنید، شاید از آن طرف خلاصه مسئله چیز بشود و آن یک فردی است و دارای نفوذ و اقتدار و اهل مکنت و فلان و خلاصه حالا چیزی به نظرش رسیده بود و این جوان بلند می‌شد راه می‌افتد و می‌آید به سمت منزل، بعد از گذشت یکی دو هفته از این جریان وارد می‌شود که این قضیه اتّفاق می‌افتد، صدر اصفهانی می‌بیند یک جوانی آمد یک سید طلبه‌ای آمد و برگشت تعجب می‌کند که چرا نیامد، دوباره فردا شد می‌بیند که این طلبه دوباره آمد، طلبه آمد و آمد، یک مقداری هم جلوتر آمد به سمت آن عمارت و دوباره برگشت تا برمی‌گردد یک نفر را صدا می‌کند برو دنبال این، و آن یک طلبه سیدّی که آمده بیار پیش من می‌رود و می‌آورد و می‌آورد خوب خیلی طلبه با حیا و خجول، می‌گوید کاری داشتی می‌گوید نه من می‌گوید نه دروغ نگو، من خودم دیدم نه تنها امروز بلکه دیروز هم آمدی و رفتی و نمی‌شود کاری نداشته باشی، خلاصه خیلی با حیا می‌گوید نه، افرادی که می‌گوید که مجلس تنها می‌شود و قضیه را به صدر می‌گوید او می‌گوید بسیار خوب، بسیار خوب برو، و فردا بیا پیش من، فردا می‌آید پیش مرحوم صدر و با هم و دو نفری بلند می‌شوند می‌روند بیرون و سوار کالسکه می‌شوند و می‌آیند می‌روند در منزل همان فرد معروف، همان شخص تاجر اصفهانی، فرد بسیار معروف و اینها و خیلی دارای مکنت، و در می‌زنند نوکر می‌آید می‌گوید بگو صدر اصفهانی، آمده می‌گوید اصلًا متوحّش می‌شود هاج و واج می‌شود که صدر در خانه ما چه می‌کند؟! سراسیمه می‌آید بیرون می‌بیند که‌ ایشان با یک طلبه سید جوانی آمده و می‌گوید بفرمایید می‌آیند و می‌نشینند و این حرفها، می‌گوید من وقتی بعد از صحبت و تعارفات و این مسائل می‌گوید من می‌خواهم سوالی می‌خواهم از تو بکنم، یک سوالی، بفرمایید: او اگر رسول خدا صلی‌اللَه‌علیه‌وآله برای فرزندش بیاید برای خواستگاری دختر تو آیا تو دخترت را می‌دهی، تاجر می‌گوید بله رو چشممون، رو سرمون، اگر رسول خدا بلند شود بیاید و چیز بکند، چرا ندهم گفت حالا اگر رسول خدا نیامد فرزند رسول خدا آمد برای خواستگاری شما بله، آن جا تأملی کرد و گفت بله، اگر شرایط اجازه بدهد مسائل چیز بکند چه اشکال دارد، گفتن این جوانی که داری می‌بینی این فرزند رسول خداو خواستگار هم خود بنده صدر اصفهانی خواستگار و این هم فرزند رسول خدا، ما آمدیم برای خواستگاری آن چه که لازمه فرزندی رسول خدا است این دارد، بفرمایید آن چه که مربوط است به زندگی و مسائل زندگی است آن هم مربوط است به بنده، می‌گوید جنابعالی خودتان صاحب اختیارید، خودتان ببرید و بدوزید و تمامش کنید.