دستگیری امام علیه السلام براساس میزان همت و طلب افراد
15قضیهای یادم آمد الان، نمیدانم این را خدمت رفقا عرض کردم یا نه، قضیه جالب و آموزندهای است، نسبت به همین مسئله ملک، که همان طوری که این خیلی عجیب است، همان طوری که اگر یک فردی بخواهد یک عمل خیر انجام بدهد. فرض کنید که مکه بخواهد برود، مشاهد مشرّفه بخواهد برود، و نتواند، خدا ملکی را به صورت او در میآورد، فرد خلافی را هم اگر یک همچنین حالی را داشته باشد، خدا هم از آن نفوس خبیثه و شیاطین افرادی را میگمارد که به نیابت از او بروند و در هر جایی که دلش میخواهد از این اماکن و اینها در آن جا خلاصه این چیز را انجام بدهند، مسئله را انجام بدهند!! و این خیلی مطلب، مطلب عجیبی است که چطور اینکه خدا نمیگذارد، خدا اجر کسی را نمیگذارد، خیلی مطلب، مطلب دقیقی است بسیار این مسئله، مسئله دقیقی است و برای افراد خیلی جای تعجّب است که عجب نه تنها این مسئله در مورد مومنین و آن کسانی که نیت خیر دارند و در راه هستند و اهل ولاء هستند این در میآید. نه اگر کسی اهل خلاف باشد و بخواهد مکه برود خدا یکی از اجنه و یا شیاطین را میگمارد و میرود به جای او حج انجام میدهد!! همین فرد، این نیستش که فقط مسئله مربوط باشد.
این جاست که خیلی آدم باید حواستش را جمع کند، این همه مسائل انحرافی که پیدا میشود در مکاشفات و در غیر مکاشفات، افرادی اگر امام زمان علیهالسّلام را میبینند امام زمان قلابی، امام زمان که اینها در واقع شیطان هست، به این نکته برمیگردد. ما میگوییم ا خوب اینجا مسجدالحرام است، چطور همچنین آدمی است، اگر این آدم این طوری است پس معلوم است کارش درست است، این آدمی که الان در آن جا بوده و الان مشخص میشد.
در این جا یادم است که در همان بله اوّلین سفری که به اتّفاق مرحوم آقا، سنّمان حدود ١٧ سال بود و به حج مشرّف شدیم به اتّفاق اخوی، اخوی بزرگرت، وقتی که مشرّف شدیم به همراه پدربزگمان، جدّ مادری، مرحوم حاج آقا معین شیرازی ایشان هم آمده بودند، آن جا برخورد کردیم. در حین مراجعت، که ما قصد داشتیم برگردیم بیاییم به عراق، برگردیم به عراق، چون با کاروان نبودیم، آن جا با کاروان نبودیم، از ایران با کاروان نرفتیم به اصطلاح جدا رفته بودیم ولی همین مشکلاتی بود چون در همان زمان شاه از بیست سال کمتر را اجازه برای حج نمیدادند و خوب سن ما آن موقع ١٧ سال بود، لذا اجازه نمیدادند و ما مجبور شدیم که به طریق آزاد برویم، ولی در آن جا به همان کاروانی که صحبتش شده بود ملحق شدیم، وقتی که میخواستیم مراجعت کنیم خود مرحوم پدر بزرگمان که به اتّفاق مادربزرگمان، یعنی همان مادر مادری، که خوب هر دو به رحمت خدا رفتند، و آن جا آنها هم میخواستند برگردند، تصادف کردیم در برگشت و آن مقدمات برای سفر به عتبات، با هم، فراهم شد. یعنی در یک طیاره بودیم، شب ساعت ١١ بود، نشسته بودیمف دیگر بیایند ما را صدا کنند و برویمف سوار شویم، ١١ شب بود، و چیزی به نصف شب مانده بود، نزدیکهای نیمه شب و اینها بود. نشسته بودیم روی زمین، به اتّفاق پدر بزرگمان و مادر برزگمان و اخوی و مرحوم آقا که به اصطلاح ٥ نفر بودیم یک لیوان آب بود، من آوردم و بر گرداندم به افرادی که آن جا بودند یکی خوردند و دادیم به مرحوم آقا، تا آقا آب را گرفتند رو کردند به حاج آقا معین و گفتند ببین، لیوان دست من است بریزم یا نریزم، بریزم یا نریزم.

