اختلاف مراتب اصحاب ائمه علیهم السلام
13آن وقت ایشان میفرمود که یکی از آقایان، دیگر بیشتر توضیح نمیدهم که البتّه حیات هم دارد، ایشان سالها شاگرد مرحوم محقّق داماد بوده که بسیار مرد بزرگی بوده و مرد عالم و تیزفهمی بوده و داماد هم برای این میگفتند که داماد مرحوم آقا شیخ عبدالکریم حائری بوده، مؤسّس حوزه علمیه، ایشان سالها درس مرحوم داماد را رفته بوده، کفایه داماد را رفته بوده درس خارج داماد را رفته بوده که مرحوم آقا میفرمودند موقعی که ما درس کفایه داماد را میرفتیم افرادی که بودند اینها بودند که یکی از آنها مثلًا همین شخص بود، ایشان میرود مدّتی شش ماه، چند ماه میرود در نجف. در نجف در درس آقای حکیم شرکت میکند بعد وقتی که برمیگردد از او سؤال میکنند که فرض کنید که استاد شما که بوده و پیش چه شخصی درس خواندید؟
اصلًا اسمی از مرحوم داماد نمیبرد و میگوید که من پیش آقای حکیم بودم و ایشان استاد من بودند. مرحوم داماد به استاد ما مرحوم غروی داشت گلایه میکرد ببینید چقدر زشت است؟!! به او میگوید درس را من به او دادم افتخارش را دارد نسبت به کسی دیگر میکند! چقدر بد است؟! این استاد چه حالتی نسبت به این شاگرد پیدا میکند؟ خب البّته کسی که آن مرام را داشته باشد عاقبت عمرش و کارش جورهای دیگر درمیآید! بالاخره آه استاد آدم را میگیرد. اینها در عالم تکوین حساب دارد حساب و کتاب دارد، رفته زحمت کشیده، حالا آن انشاءاللَه برای خدا بوده آن برای خدا آمده درس داده چه کرده ولی تو چرا نمکنشناسی باید بکنی؟ و تو چرا حق ولی نعمت خود را نباید بدانی؟ بگو، اساتید من اینها هستند این افراد، این مدّت و این چه اشکال دارد؟
مرحوم آیت اللَه آقا سید مهدی روحانی ایشان وقتی که این سؤال را کردند پدر ما شروع کردند برای ایشان این مسئله وحدت وجود را حل کردن، البتّه خب طبعاً مباحث، مباحث علمی چندانی نبود چون ایشان اهل فلسفه نبودند و فلسفه نخوانده بودند و حتّی بنده گمان نمیکنم حتّی منظومه هم خوانده باشند ایشان، چون از لحن صحبت و سؤالهایی که میکردند به دست میآمد که نسبت به مسائل فلسفه برّانی و راجل هستند ولی خب طبعاً بر همین اساس صحبتها در سطحی بود که قابل فهم و قابل درک باشد. وقتی که مطلب تمام شد یکدفعه ایشان گفت آقا خدا پدرتان را بیامرزد همچنین با لهجه قمی خدا پدرتان را بیامرزد ما را راحت کردید خب اینکه چیزی نیست این قدر مخالفت میکنند پدر ما فرمودند خب بله ما هم میگوییم این چیزی نیست، خب اینکه چیزی نیست مخالفت میکنند این کجایش اشکال دارد؟ این کجایش چیز است؟ ببینید وقتی که یکی منصف باشد این جوری تسلیم حق میشود تسلیم میشود. حالا شما یکی را پیدا میکنید تا میبری جلو، میپرد روی یک شاخه دیگر! چرا میپری؟ میخواهی در بروی؟ خب بایست دیگر، همین را بگیر. پس معلوم است یک سنگریزهای به کفشت هست، یک سنگی به کفشت هست یک سنگریزهی به کفشت هست، خلاصه یک مسئلهای داری! تا یک صحبت میخواهد به یک جا برسد یکدفعه برمیگردد اینجا، برمیگردد آنجا، مطلب را هی این طرف و آن طرف و آن طرف با مغلطه و با مسائل دیگر.

