لزوم ابتهاج نسبت به ذات و لوازم ذات
4این فضا قبل از اینکه ما بیاییم در این فضا، خالی بود، یک یک رفقا آمدند نشستند در اینجا، اوّل یک نفر آمد بعد نفر دوّم آمد، بعد نفر سوّم آمد بعد همینطور از خارج هی رفقا آمدند، آمدند این فضا را اشغال کردند. الآن خب رفقا در اینجا هستند و فضایی از این محوطه اشغال شده در حالتی که این نبوده ولی در نفس ذات وجود که همان ذات باری تعالی است در خود آن ذات این تغیرات و تبدّلات نهفته است و خارج از آن ذات، حقیقتی متصّور نمیشود تا اینکه به واسطه آن حقیقتی که جدای از ذات پروردگار است بر این وجود اضافه بشود، به کمال برسد، بر وزن او اضافه بشود، بر تجّرد و نورانیت او اضافه بشود و بر ظهور او اضافه بشود. هرچه هست در خودش است و در خودش منطوی است منتهی آنچه که در او و در ذات او به نحو اجمال منطوی است بعد این به صورت انبساط و به صورت تفصیل در خارج ظهور پیدا میکند، پس به ذات پروردگار چیزی اضافه نشده، چیزی از او کم نشده، چیزی از او این طور نشده. این را میگویند وجود و ذاتی که در غنای محض است، در استغنا و بی نیازی محض است. محض استغنا و بی نیازی است.
حالا این ذات بحت و بسیط که خود منبع و مبدأ برای همهی تطوّرات و مظاهر و حقایق هست، این ذات نسبت به آن خصوصّیات خود، دارای صفت ابتهاج است ألمَبتَهِجُ بذاته فی ذاته، هر کدام از ما دارای یک صفاتی هستیم و نسبت به این صفات حالات متفاوتی داریم اگر صفت ما صفتی باشد که از نقطه نظر موازین اخلاقی صفت نامناسب باشد شرمنده میشویم که چرا من این جور هستم؟ و آن جور هستم؟ چرا من بخیل هستم؟ چرا من حرف را نگه نمیدارم؟ چرا من هی در کار مردم سرک میکشم؟ چرا من هی دلم میخواهد که فلانی زیردست من باشد و من بالادست باشم؟ چرا ....؟ ببینید وقتی که به ذات خودمان مراجعه میکنیم میبینیم نسبت به هر کدام از این صفات واکنش داریم، احساس میکنیم، صفات رذیله را در وجود خود احساس میکنیم البته خب بعضیها هستند که اصلا به طور کلی مسئله آنها فرق میکند و دیگر برای آنها صفت رذیلهای معنا ندارد ختم اللَه علی قلوبهم و علی سمعهم و علی أبصارهم غشوة، اصلًا به طور کلی تفکر آنها برمیگردد به اندازهای در گناه غوطهور میشوند و به اندازهای در گناه و معصیت استمرار پیدا میکنند که به طور کلی آن خصوصیت تشخیص ارزش از غیر ارزش، از بین میرود.

