خروج از ظلمات بهسوی نور بهواسطۀ تبعیت از اولیای الهی
16من داشتم با یکی صحبت میکردم، گفتم ببینم این تا چقدر آمادگی برای شنیدن حقیقت را دارد. بالاخره، آدم بفهمد، یک تست بزند. بیخود خودش را به زحمت نیندازد. یک خورده آمدیم جلو، آمد آمد جلو، تا رسید به یک جا، ایستاد. هیچ! بار زمین گذاشت! وقتی بار زمین ... گفتم تا اینجا خوب آمدی، اینجا چرا ایستادی؟ دیدم یک دفعه، تبدیل به شعار شد! گفتم هذا فراق بینى و بینک! تمام! تا اینجا خوب بودیم. با هم مرافقت ... اینجا ... ما اهل شعار نیستیم. واقعیت، حقیقت، تا هر کجا میخواهد بیاید جلو، ما باید بیاییم جلو. ما خط قرمز نداریم. خط قرمز نداریم. هر جا میخواهد برود جلو، خط قرمز ما، عبور از حق است. این خط قرمز است. اما اگر بخواهد شعار بیاید به جای حق، این چیه؟ خلاف است. ما نیستیم. مخلص سرکاریم، خداحافظ شما. بعد آمد گفت: نه بیا ادامه بدهیم! گفتم: نه دیگر! برو اول خط قرمز را ترسیم بکن کجا باید بکشی، بعد بیا با هم حرف بزنیم. اینجوری، هم وقت تو تلف شده، هم وقت من.
از خدا بخواهیم که خط قرمز ما را عبور از حق فقط قرار بدهد، همین! این مسئله اگر در ما محقق شد، کار تمام است! کار تمام است! اما اگر آمدیم نه! آمدیم جلو جلو، به یک جا که رسیدیم، نه این جا را بگذرانیم، تمام شد! همانجا توقف کردیم! دیگر رشد نداریم. دیگر در همان محدوده جولان میدهیم. بالا دیگر نمیرویم. همان محدوده. عبادتمان میشود در همان محدوده. برایتان مثال زدم. زیارتمان میشود در همان محدوده. حجمان؟ در همان محدوده، بالاتر دیگر نیست. صله رحممان همینطور. گفتنمان، نصیحتمان، تبلیغمان، خندیدنمان، تبسّممان، همه اینها میشود چی؟ همه اینها میشود فقط در همان محدوده. یک سال میگذرد، دو سال میگذرد، ده سال میگذرد، محاسن سفید میشود، در همان محدوده. بعد هم خداحافظ، در همان محدوده. خداحافظ!
عزرائیل وقتی که میآید، بالا که نمیبرد، میگوید تو هرکجا هستی، من تو را همانجا میبرم. یک متر آمدی بالا، همانجا میبرم. دو متر آمدی، دو متر، اگر هم رسیدی به آنجا که دیگر آن کار من نیست و کار خودِ پروردگار و خودِ خداست. اگر به آنجاها خلاصه قضیه ...

