اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

پرهیز از افراط و تفریط در مسئله حسن ظن

14808
سال 1432
نسخه عربی

پرهیز از افراط و تفریط در مسئله حسن ظن

6
  • در مقابلش هم همین است، افرادی ما می‌دیدیم که اینها با اولیاء خدا برخورد می‌کردند، و اصلا شناخت نداشتند ولی تا نگاه می‌کردند خوششان می‌آمد اصلا شناخت نداشتند هیچ معرفت قبلی نداشتند، ذُکری نداشتند ولی تا نگاه می‌کردند محبت آنها در دلشان قرار می‌گرفت، می‌ایستاد.

  • یک دفعه من در فرودگاه نشسته بودم با ایشان، ایشان می‌خواستند مشرف بشوند برای مشهد، آمده بودند طهران، کسالتی داشتند، قبل از فوتشان تقریبا حدود سه چهار سال قبل از فوتشان، ما در همین فرودگاه طهران نشسته بودیم و منتظر بودیم، البته بعضی از دوستان بودند که با ایشان قرار بود بروند من نه، من فقط برای مشایعت رفته بودم به اتفاق جمعی از رفقا و دوستان، همین که نشسته بودم یک مرتبه دیدم یک خانمی آمد، خانم تقریبا غیر ...، خیلی هم محجبه نبود، موهایش پیدا بود البته روسری و اینها داشت اما نه آنطوری که باید و شاید، معلوم بود که نه! خیلی راحت است و آزاد و اینها، خانمی بود تقریبا میانسال بود، نه جوان بود، نه خیلی [پیر] بود، صندلی که من نشسته بودم در آنجا، آمد رو کرد به من، آمد کنار من نشست، گفت آقا ببخشید یک سوالی دارم، نگاه کردم دیدم بَه! گفتم بفرمایید ان‌شاءلله خیر است، گفتم ان‌شاءلله خیر است، خندید خودش هم خندید.

  • گفت ایشان با شما نسبتی دارند؟ این آقا؟ گفتم که فرمایشی دارید؟ گفتم ایشان پدر من هستند البته خود پدرمان داشتند با کسی صحبت می‌کردند، گفتند که من یک سوال دارم می‌توانید این سوال من را از ایشان بکنید؟ من می‌خواستم کنجکاو بشوم چطور از میان این افراد چون خیلی بودند از افراد، از اهل علم، حتی پیرمرد که می‌خواستند آنها مشهد مشرف بشوند در یک مناسبتی هم بود نمی‌دانم چه مناسبتی بود که خیلی زیاد بودند شاید حدود ده پانزده نفر از اهل علم این طرف و آن طرف نشسته بودند، گفتم این آقایان هستند چرا شما نمی‌روید از آنها سوال کنید؟ می‌خواستم امتحانش کنم، ببینم چرا حالا آمده به سمت ایشان؟ با اینکه .....! گفت آقا من با هیچکدام اینها کاری ندارم، گفتم چطور کار نداری؟ گفت از همشان بدم می‌آید، گفتم چطور حالا از ایشان خوشتان می‌آید؟ گفت من نمی‌دانم وقتی چشمم به ایشان افتاد محبت این آقا افتاد در قلبم، محبت اینها نیفتاده، دیدم اینجا دیگر ما تسلیم هستیم، این دیگر کار ما نیست بگوییم چرا و برای چی و این چیزها؟ این قلب اینجا دارد کار می‌کند، نفس دارد دیگر در اینجا کار می‌کند! گفتم بسیار خب، سوالت را [بگو] یک سوالی کرد و من از ایشان سوال کردم و خب می‌دانستم پاسخ ایشان چیست سوال کردم و گفتم که ایشان یک سوالی دارند اینطور و خود ایشان هم یک اظهار محبتی بهش کردند و دیگر خیلی، دیگر شنگول شنگول شد و جوابش را هم گرفت و رفت. همین یک نگاه کار می‌کندها، یک نگاه. یک نگاه کار می‌کند.