ارتباط اطلاقی و بی قید وشرط خداوند و اولیای او با بندگان
16یکی از افراد بود میگفتش که در خدمت آقای حداد رضوان اللَه علیه بودم. یک وقتی خواستم بیایم ایران، گفتم آقا، من چه کنم؟ من چه کنم که خود را با شما در ارتباط ببینم؟ چه اوقاتی، مثلا خیال میکرد حالا اگر بخواهد قلبش را متصل کند، حتما باید برود در یک اتاق و در را ببندد و چراغ را خاموش کند و فلان و از این کارهایی که مرتاضها و از این افراد و درویشها میکنند. بروند و در را ببندند و [چراغ] را خاموش کنند و چکار کنند و شرایطی را به وجود بیاورند، کمکم حالا نمیدانم عالم هپروت است و چپروت است و چطوری ارتباط برقرار کنند، حالا ما سرمان نمیشود!
این هم خیال کرد قضیه اینطوری است. مثلا خب حالا ایشان میخوابند، استراحت میکنند، شام میخورند، ناهار میخورند، فرض بکنید که باید حتما یک وقت خاصی باشد. ـ گفت آقا کی من میتوانم؟ در چه اوقاتی قلبم را متوجه کنم؟ اگر مطلبی را میخواهم از شما درخواست کنم؟
ایشان فرمودند: در هر لحظه از بیست و چهار ساعت شبانه روز، به من توجه کنی، پاسخ میشنوی!
در هر لحظه! مگر ایشان خواب ندارد؟ خواب دارد، ما هم میدیدیم میخوابد دیگر! مگر ایشان غذا نمیخورد؟ خب چرا، ما میدیدیم غذا میخورد! مگر ایشان مجالس نداشت؟ صحبت نمیکرد؟ چرا میدیدیم صحبت میکند. پس این موقعها چی؟ خب ایشان میگوید هر لحظه دیگر! یعنی وقتی خوابم هم چی؟ خب هست دیگر. میگفت این حرف خیلی برای من عجیب آمد، خیلی ثقیل آمد که چطور ایشان میگوید در هر لحظه، بعد میگویند اولیاء الهی کلامشان حجت نیست! این حرفها به جنون اشبه است تا به حرفهای یک آدم عاقل!
ایشان میگوید این حرف خیلی برایم ثقیل آمد. میگفت آمدم در ایران، مدتی بودم، میخواستم برگردم به عراق. گذرنامهام گیر پیدا کرد. قضیه مال زمان شاه بود. گذرنامهام گیر پیدا کرد. آنچه کردم ـ با اینکه بعضی از بستگانشان هم افرادی بودند که اهل چیز بودند، یعنی ارتباط و با ادارات و این حرفها ـ هرچه کردند، نشد! نشد که نشد. آخر خبر آوردند که آقا نمیشود. گیر پیدا کرده و نمیشود. مشکل حل نمیشود. میگفت یکدفعه یاد کلام ایشان افتادم. سۀ بعدازظهر بود، گفتم ایشان گفته هر وقت به یاد من بیفتی، ـ الآن ایشان خواب است! ـ یاد من بیفتی، به من توجه کنی، من جوابت را میدهم. خب گفته هر لحظه دیگر، خیلی خب! گفتم: دستم به دامنت آقا فلان! تا گفتم دستم به دامنت، تلفن صدا زد،

