عینیت گفتار و رفتار اولیای الهی با حقیقت قرآن و سنت معصومین
12اونایی دغدغه دارن که دلشون تاب تاب تاب تاب همینطوری داره صبح و شب میزنه امروز چی میشه فردا چی میشه اون چی میگه اون چی میگه اون قضیه اتفاق افتاده اون طرف... اونا اینطورن! و خدا میدونه من چه خون دلی میخوردم در زمان مرحوم آقا از این دوستان نفهمشون که در جلسات بودند و به جای توجه به این مطالب، به چه مسائلی فکر میکردند. یه روز یادمه در عصر جمعه، بعد دعای سِمات، سَمات غلطهها! بعد دعای سِمات، بعد قرآن، دعای سِمات، توجه که همه باید سکوت کنند و بذارند تأثیر این درشون بمونه. یه دونه از همین... در آمد آقا خبر دارید که نمیدونم فلان کشور عربی پادشاهش مرده و فوت کرده و بله حالا کسی که میخواد بیاد، میگن اینطوره و با شیعه اینطوره و حالا چی می خواد بشه و فلان. آخه به این چی بگه آدم؟ آخه احمق جان! اینجا جای این مطالبه؟ آخه نفهم! بهت دستور دادن این حرف رو بزن؟ کسی بهت تکلیف کرده؟ استادت بهت گفته؟ آخه کی باید آدم بشی تو؟ کی باید تو این کلهات حرف فرو بره که آقا جان، وقتی آمدی در اینجا، دیگه تمام شد، دیگه نگرانیت رفت! اگه قراره حرفی باشه بهت میزنن. اگر قراره مطلبی باشه بهت میگن. اگر قرار به نکتهای باشه بهت میرسونن. آخه این یعنی چی؟
نشسته بودم یه وقت در حجره، در همون مشهد. یه قضیه ای اتفاق افتاده بود. یه دفعه دیدم یه شیخی آمد. اونم مثل اون. از اینا که کم نبودند الحمدلله! هنوز هم هستند. سلام علیکم آقای آس محسن! گفتم علیکم السلام. آقا چه شده است! گفتم چی شده آقا؟ آسمان به زمین آمده؟ آسمان قرنبه شده؟ بهش گفتم قرنبه شده! همینطوری بهش گفتم قرنبه. آسمان قرنبه شده؟ چی ؟ چیه؟ چی شده؟ یه قضیهای اتفاق افتاده بیا بشین بابا، بیا چایی تو بخور. بشین چایی تو بخور یه خورده به هم ریختی و فلان. نشست و... گفتم ما از شما توقع نداشتیم که بعد از این همه، اینطور خودتون را فراموش کنید و دست و پاتون رو گم کنید. اینها مسائل بسیطه! که روزی هزارتا ازش اتفاق میافته. گفت إ؟ یعنی شما این قضیه را انقدر بسیط میدانید؟ گفتم بله آقا بسیطتر از بسیط! انقدر بسیط و انقدر پیش پا افتاده که باور کن.... میخوای ؟ حالا بهش فکر نکن ببین چی میشه. حالا به من یه قول میدی؟ اصلا امروز به این قضیه فکر نکن. پاشو برو! پاشو برو ماشینتو بردار، برو بیرون، طُرقَبه، یه آبگوشت بخور! یه خورده نشستیم و حرف زدیم و یه خورده از اون حرارتش ـ حرارتش حدودا یه هفتصد هشت صد درجهای! من گفتم الآن ذوب میشه! تو هفت صد هشت صد درجه خیلی چیزا ذوب میشن! آهن و.. آوردیمش پایین و پایین و پایین. گفتیم آقا جان خدات کجا رفته؟ پیغمبرت؟ امامت؟ ما امام داریم، امام حیّ داریم، امام زنده داریم، این چیه این مطالب؟ این مسائل. ولی خب این مسائل سطحیه دیگه! سطحی. این چیزها بود و...

