لزوم شناخت صحیح اولیای الهی و علّت حجیت فعل آنها
7میگفت من نگاه میکردم، همینطور که داشتم به این کعبه نگاه میکردم، یک مرتبه دیدم یکی از همون تجلیها شد. البته خب حالا نمیشه همه چیز را گفت، خلاصه جمال محبوب بر من تجلی کرد، فقط یک ثانیه. یک ثانیه که هیچی، یک دهم ثانیه. یه برقی زد. قسم خورد که اگر دومیش زده بود من مرده بودم و قالب تهی کرده بودم، هیچ شکی نبود. میگفت چنان تمام وجودم را این آمد گرفت و زیر و رو کرد مرا و تمام شراشر وجود مرا به لرزه درآورد از این جمالی که من دیدم، جمالی بود که دیگر شخص به هیچ جمالی در دنیا تا آخر عمرش نگاه نمیکنه. دیگه نگاه نمیکنه. یعنی براش ... عبارتهایی که میآورد اصلا درست نبود. یعنی کمتر کمترش این است که اصلا حالش به هم میخوره دیگه بخواد به اونچه را که در این دنیا جمال و زیبایی مینامند، بخواد اصلا توجه بکنه و بخواد فکرشو اصلا بیاره. تازه یه برق خورد! یه برق! ببینید چه خبره! برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
اینه معناش!
وه! که با خِرمن مجنونِ دل افکار چه کرد!
برقی که بخوره به خرمن چکار میکنه؟ خرمن رو به آتش میکشونه دیگه! دیگه از مجنون باقی نمیمونه چیزی. چیزی باقی نمیمونه. وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد.
اونوقت خدا میگه بیا پیش من، تا این برقها رو با هم دیگه ردّ و بدل کنیم! اونوقت آدم دنبال جهنم و نعمتهای سیب و گلابیِ بهشت میره؟ دنبال اینا میره؟
میگفت یه جرقه زد، من دیگه تا آخر عمر نمیتونم نگاه بکنم اصلا... گفت حالا اوضاعمون به هم ریخته، همه چیمون به هم ریخته، میگفت بیا درستش کن بابا! همۀ اوضاعم و فلان و... میگفت دیگه همۀ بساطمون به هم ریخته دیگه! بساطمون!
خلاصه قضیه اینه دیگه. اونوقت شما نگاه کنید که این اولیاء خدا، به جای یه لحظه، تمام بیست و چهار ساعتشون تو اینن. چیه قضیه؟ چی میشه؟ اون یه لحظه خورده، این بیست و چهار ساعت در یک همچنین فضایی قرار دارن، در یه همچنین وضعیتی قرار دارن. گاهی از اوقات سؤالی داشتم میخواستم از حضرت حداد رضوان اللَه علیه سؤال کنم، اصلا به خودم اجازه نمیدادم، با این که سوال مهمی هم بود، که من بیام و اون حالی که الآن درش هست... خب ما که چیزی نمیفهمیدیم! یه چیزی... این غیر عادی باید باشه. بعدها فهمیدیم اوه اوه اوه! چه خبر بوده! چه خبر بوده اون موقع. اصلا به خودم اجازه نمیدادم که بیام سؤال کنم و از اون سکوت درشون بیارم. اصلا اجازه نمیدادم. بعد یه مدت میگذشت میگفتند: خب سؤال داشتی؟ میگفتم بله! سؤال...، میگفتم خودتون میدونید دیگه! حالا دیگه میگفتند چی بود سؤالت؟ میگفتم خودتون میدونید دیگه! میگفتند خب این اینه، جوابش اینه، مسئلهاش اینه.

