اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

شرع وفلسفۀ نیاز به آن

14735
سال 1432
نسخه عربی

شرع وفلسفۀ نیاز به آن

8
  • بازی تمام شد! The play finished! بازی تمام شد! همۀ این حرفها بازی بوده، همۀ این‌ها... خودش بعد موحد شد!! لابد موحد شد دیگه! بعد فهمید که تقدیر خدا بر این بوده که خلاصه آقا تشریف ببره! دیگه اینا همه بازی بوده و فلان و این حرفها، باید بره. این‌ها چیزهاییست که خیلی به ما حرف یاد می‌ده ها! خیلی یاد می‌ده. حواسمون رو باید جمع کنیم، حواسمون رو باید جمع کنیم و از سرنوشت ستمگران عبرت بگیریم. کی باور می‌کرد که یه روزی صدام بره؟ کی باور می‌کرد؟ من یکی که باور نمی‌کردم! اصلا باور نمی‌کردم! مگه کسی می‌تونست باور کنه یک همچنین غول بی شاخ و دمی فرض کنید که با این وضعیت بخواد چیز کنه؟ این قابل قبول نبود. ولی وقتی تقدیر و مشیت خدا میاد، این حرفها سرش نمی‌شه. صدام که سهله، هزار تا بالاتر از صدام، با صدهزار میخ، خودشون را به زمین بکوبند مثل یه پر کاهی می‌رن. پر کاه می‌رن! با صدهزار میخ اگر خودشون رو بخوان به زمین بکوبند. ندیدید؟ بعدی هم رفت! تموم شد! تا بعدی‌ها که باشند؟ ها؟ مشیت خدا بر این تعلق گرفته که روی زمین را از وجود مستکبران پاک کنه. اینه قضیه. روی زمین از ظالمان طاهر بشه. روی زمین از وجود خود کامگان... مردم دارن کم کم می‌فهمند! مردم کم کم دارن شعور پیدا می‌کنند. مردم دارن شعور پیدا می‌کنند.

  • اون رفیق ما، رفیق ما بود آقا جان. رفیق ما بود، غریبه نبود. در کنار ولیّ خدا بود، سالیان سال محضر اولیاء خدا را درک کرده بود، آقای حداد رو دیده بود، سالیان سال به مسجد ولیّ خدا رفت و آمد می‌کرد، صحبت ولیّ خدا را شنیده بود. می‌گه من تو خونه نشستم می‌گم چرا این ولیّ خدا ما را امر به این تظاهرات نمی‌کنه؟ چرا؟ آخر مگر واجب ـ به من می‌گه ـ مگر واجب نیست کمک به دین، کمک به این افراد، رفتن در اون‌ها و حرکت کردن و...؟ این‌هایی که دارن می‌رن، صدا به شعائر بلند کردند، صدا به تکبیر بلند کردند، صدا صدا صدا! صدا! ها صدا! مگر نه؟! گفت احساس وظیفۀ شرعی کردم، احساس تکلیف! امان از این احساس تکلیف! امان از این احساس...! هر آدم نفهمی میاد می‌گه احساس تکلیف! آخر این احساس تکلیفت رو به یه آدم خبیر ارائه بده! بعد اونوقت برو به دنبال. نه این‌که نشستی از تخم در آمدی می‌گی من احساس تکلیف کردم! احساس تکلیف! احساس تکلیف کردم که بیام و حرکت کنم آمدم پایین. از یک طرف می‌گم خب، اگر استادِ من، اون ولیّ خدا این عمل من رو خب چیز بکنه، برم تا جلو، مسائلی اتفاق بیفته، خب چی می‌شه؟ یه ترسی تو دلش بوده، یه خوفی بوده از این‌که خب بالاخره چی می‌شه؟ خب اون‌که دستور نداده! اون‌که دستور نداده بلکه دستور بر جلوس و قعود داده. از اون‌طرف، احساس تکلیف! آمدم پایین و یک ده دقیقه‌ای با این جمعیت حرکت کردم، ها! نفسم راحت شد. هان! یک ده دقیقه‌ای هم با اینا بودم، بعد برای این‌که یه وقت خطری پیش نیاد و نتوانم پاسخی به استادم بدم، بعد برگشتم. دور زدم و برگشتم. آمدم اقلّاً نفسم آرام شده بود. اون دغدغه‌ای که داشتم، اون دغدغه فروکش کرده بود. اون تشویشی که داشتم، ده دقیقه...! وقتی که برای من گفت، یه چیزی بهش گفتم، که این‌جا دیگه نمی‌گم!