لزوم التفات سالک به بالاترین درجات امید و آرزو
9اصلا نمیفهمد آدم! این چیست؟ این در دعای کمیل است دیگر! از خودم نمیگویم. حضرت میفرماید مرا از کنار خودت دور نکن، شاید من آتش روز قیامت را بتوانم تحمل کنم، اما این را نمیتوانم تحمل کنم!
این چه قضیهای پشتش است؟ این چه مسئلهای هست که حضرت حاضر است تکه تکه بشود، حاضر است سوخته بشود، حاضر است زغال بشود، حاضر است پودر بشود، حاضر است محو بشود، نابود بشود، ولی این نشود؟ دارید میفهمید میخواهم چه بگویم؟ یعنی چیست پشت این مسئله؟ چه ادراکی را حضرت در اینجا حس کرده؟ چه مسئلهای را حضرت در اینجا به دست آورده که تا این حد، که تا این حدّ انسان حاضر است فرض کنید که همهچیزش را از دست بدهد و بماند.
وقتی که زهیر بن قین در آن شب عاشورا بعد از این که حضرت با او صحبت کردند و خلاصه حسینی شد دیگر اصلا فلزش عوض شد، آن متریال وجودیاش اصلا به طور کلی عوض شد، یک چیز دیگری شد، یک داستان دیگری شد، یک حکایت دیگری شد، حالا که یک همچنین حکایتی شده، ببینید چه دارد میگوید... وقتی حضرت میگویند همه بلند شوید بروید، من بیعتم را برداشتم، افراد میآیند خب صحبت میکنند، اصحاب میآیند صحبت میکنند همه یکی یکی میگویند: کجا برویم؟
من یک دفعه به یکی از رفقا گفتم اگر ما آن شب بودیم و خداوند توفیق میداد که بمانیم، ـ نه مثل آنهایی که... ـ بلند میشدیم به امام حسین علیه السلام این حرف را میزدیم: باشد! ما میرویم! ولی شما یکی مثل خودت به ما نشان بده، بعد ما بلند میشویم میرویم دنبال او! ما حرفی نداریم، میرویم دنبال او؛ یکی مثل خودتان باشد.
مگر پیدا میشود کسی مثل امام حسین؟ مگر مثل او میشود اصلا تصور کرد؟ مگر میشود تصور بشود اصلا یکی نظیر سید الشهداء باشد؟ کجا؟ در کدام عالم؟ در کدام زمینه؟

