کیفیت به ودیعه نهادن آرزوی عظیم در انسان
11خب همه حرفهایی که تو میزنی همه جا میزنند، آنجا هم میزنند ... همه جا میزنند.
در جنگ جمل یک نفر آمد و از امیرالمومنین علیه السلام یک سؤالی راجع به نماز میخواست بپرسد. یکدفعه ابن عباس بود، که بود، آنجا شروع کرد به اعتراض کردن: آخر وقت گیر آوردهای؟ حالا، در حین جنگ ...
حضرت فرمودند: پس ما این جنگ را برای چه میکنیم؟ خب الآن او در یک شبهه گیر کرده (حالا یا موقع نماز بوده یا نماز خوانده و یک مسئلهای، شبههای، شکی چیزی برایش پیدا شده) حالا بیچاره دارد سؤال میکند، بگذار سؤالش را بکند. پس ما برای چه داریم میجنگیم؟
ببینید! دارد میجنگد این امام است، این ولی است ولی حواس کجاست؟ حواس کجاست؟ فکر کجاست؟ حواس در غلبه کردن و کوبیدن و زدن و له کردن و بردن و جلو بردن است؟ یا اینکه حواس آن طرف است؟ فکر آن طرف است؟ دیدگاه آن طرف است؟ تمایل آن طرف است؟ خدایا میخواهی پیروز بشویم، بشویم، میخواهی نشویم، نشویم، خانهات آباد! فعلا گفتی بیا بجنگیم، میجنگیم، هر وقت بگویی برگردیم برمیگردیم. امیرالمؤمنین این است ها! حالش این است! قبول ندارید؟ حالا بروید بپرسید! بپرسید ببینید ما راست میگوییم یا نه. انشاءاللَه که راست میگوییم، او هم نمیآید خلاصه ما را خراب کند، میگوید بله، تا حدودی حالا میشود روی حرفهایش با تأمل و لیت و لعلّ خلاصه ...
او دارد بند کفشش را میخ میزند و میدوزد.
ابن عباس میگوید: نشستهای داری چکار میکنی؟ مردم و لشکر منتظر هستند
میفرماید: چه؟! سرش را بالا میکند لشکر منتظر است؟ خب باشند!
میگوید: خب منتظر دستور شما هستند.
میفرماید: بابا من کفشم خراب است، ریگ میرود در کفشم پایم خون میآید، بگذار اول کفشم را درست کنم!
بعد رو میکند به او، به آن جناب ابن عباس بود، که بود؟ میخواهد متوجهش کند، باید به موقع، ضربت را وارد کند، نهیب را بزند، چون امام است، باید بفهماند.

