امکان وصول جمیع انسانها به ذات حق تعالی
16گفتم چه شده؟ گفت این چه آدرسی است؟ گفتم خب بخوان ببینم.
گفت: بلوار امین ...
تا این را گفت، گفتم: من گفتم [بلوار امین]؟
نگاه کرد، دید ای دادِ بیداد! زنبیلآباد را بلوار امین خوانده آقای رئیس دانشگاه! آخر زنبیل چه ربطی به بلوار دارد؟ این اولش" ز" است آن اولش" ب" است! لام زنبیل آخرش است، لام بلوار وسط است!
چون ما اول بلوار امین بودیم، حالا ایشان در ذهن و حواسش بلوار امین است و دارد زنبیلآباد را بلوار امین میخواند، حالا شده رئیس قسمت دانشکده فلان ... به به! حالا دانشکدهای که این بشود رییسش ... (مزاح)
خلاصه ما خیلی دستش انداختیم. البته رفیق هستیم، خیلی رفیق و صمیمی هستیم. وقتی آمد در خانه، گفت فلانی صدایش را در نیاور که بدجوری آبروریزی شده، گفتم اتفاقا این قضیهات را میگویم! یک روز میگویم. البته سالها گذشته! سالها از این قضیه گذشته. گفتم یک روز این قضیه را میگویم، اسم نمیآورم، ولی میگویم تا به میزان عقل و درایتت همه پی ببرند! که ماشاءاللَه! زنبیل آباد را بلوار امین میخوانی!.
دلیل این چیست؟ چون در ذهن و فکر و حواس بلوار امین است، نوشته را دارد بلوار امین میخواند! و درست هم هست! وقتی ذهن در یک حال و هوا باشد، آن صورت ظاهر را مثل همان نقشی که در ذهن دارد، به همان کیفیت قرار میدهد. درست؟ آنوقت چطور انسان میتواند قلب آلوده به گناه، قلبی که با دروغ آلوده شده، دروغ دیگر برایش عادی شده، یعنی اگر روزی فرض بکنید که ده هزار تا کلمه بگوید، نه هزار و پانصدتایش دروغ است، سیصد تا چهارصدتایش هم شبهه بین راست و دروغ و صدتاییاش هم حالا اگر راست باشد. دروغ برایش عادی شده. دزدی برایش عادی شده، همه در راستای رسیدن به مقاصدِ به خیال ...
این نفسی که آمده دروغ برایش عادی شده، دزدی عادی شده، خیانت عادی شده، تقلب عادی شده، ظلم عادی شده، چپاول عادی شده، این چطور میتواند به یک حدی که در آن حد نورانیت است، در آن صفاست، در آن صدق است، در آن بهجت است، در آن بیخودی است، در آن رفع انانیت است، در آن توحید است، چطور میتواند به آنجا برسد؟ چطور میتواند؟!

